عکس از آرشیف دویچه وله
عکس از آرشیف دویچه وله

پناهجویان به امید زندگی در امنیت و فردای بهتر به کشورهای اروپایی آمده اند. پریما یکی از آنهاست. او می کوشد که فرزندانش درس بخوانند و خودش نیز یک آرایشگر ماهر شود. رویایی که حالا در ذهن و روان اش ریشه دوانده است.

نور خورشید از پنجره کوچک آپارتمان به داخل می تابد. هوا در بیرون سرد است، اما در درون این خانه گرمای خاصی احساس می شود. اعضای خانواده همه مهربان و صمیمی اند. پدر خانه مردی صبور و زحمت کش دیده می شود. او قبلا در افغانستان با پدرش مصروف دهقانی بوده است. پریما (نام مستعار) که نمی خواهد به دلایلی نام اصلی اش در گزارش گرفته شود، خانم این خانه است. او پیاله چای سبز را بر روی میز می گذارد و می گوید: «۲۸ ساله هستم و دو سال می شود که به آلمان آمده ایم. ۴۰ روز در بین راه بودیم. از ۹ کشور عبور کردیم تا به اینجا رسیدیم».

 تابش نور خورشید، رنگ زیبای چای در درون گیلاس های شیشه ای را دو چندان می کند. پریما دستی به سر دختر بزرگش می کشد و می گوید یک بار پسرش و یک بار هم دخترش در بین برف ها در راه سفر به اروپا گم شدند. دخترک نگاهی به مادر می اندازد و او را محکم در بغل می گیرد. مادر در حالی که موهای دخترش را نوازش می دهد، می گوید: «اما بخیر گذشت و توانستیم هر دو را پیدا کنیم.» پریما دو دختر و یک پسر دارد. آنها حدود ۸، ۶ و ۴ ساله اند.

او به دختر خوردسالش نگاهی می اندازد و ادامه می دهد: «ما تقریبا ۸۰ نفر بودیم که به قایق سوار شدیم. زمستان بود و شب ها سردتر، سه ساعت در داخل بحر بودیم، قایق ما خاموش شده بود.» پریما می گوید: «من فرزندانم را نمی دیدم. آنها در زیر دست و پای دیگران شده بودند و نمی توانستم برایشان کاری بکنم».

چنان به نظر می رسد که یادآوری خاطرات او را آزار می دهد. پس از نفسی عمیق به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: «مثل مرده ها شده بودم. هر لحظه فکر می کردم که خواهیم مرد. لحظه غرق شدن در نظرم مجسم می شد و مادری که توانایی نداشت برای فرزندانش کاری بکند». اما بعد از سه ساعت قایق آنها به یونان رسید و آنها با حالت ضعف و خستگی شدید، اما خوشحال از این که نجات یافتند، از قایق بیرون شدند.

مبارزه برای درس خواندن در سایه نبود مادر

پریما خودش در کوچکی مادرش را از دست داد. او با حمایت پدر کلان و مادر کلان اش بزرگ شد وبا پدرش زندگی می کرد. مکتب را با وجود مخالفت های اطرافیان در ولایت بغلان خوانده است. او به دلیل مخالفت ها نتوانست بیشتر تحصیل کند و مجبور شد خیاطی یاد بگیرد و برای خانواده و آشنایانش لباس بدوزد.

او بعد از ازدواج با شوهرش در یک قریه در دهنه غوری زندگی می کردند. او می گوید که به دلیل حضور طالبان مجبور به مهاجرت شدند: «طالبان برای شوهرم گفتند که شما که چهار برادر هستید، یکی از شما باید به جنگ برود. اما ما سهم خود را خریدیم و حدود ۵۰ هزار افغانی دادیم که آنها را نبردند». به گفته پریما حالا تمام اعضای خانواده شوهرش از آنجا رفته اند.

اما پدر پریما که دهقانکار است هنوز هم در منطقه تحت تسلط طالبان زندگی می کند و مجبور است به آنها مالیات بدهد. به گفته پریما تا هنوز هم طالبان هر چند هفته یک بار می آیند و از مردم مالیات نقدی و یا مواد غذایی می گیرند.

سفر پرخطر و پایان خوش

این خانواده بعد از رسیدن به آلمان درخواست پناهندگی دادند و دو ماه بعد پاسخ مثبت گرفتند. بعد از قبولی آنها را به یک روستا انتقال دادند. پریما با بیان این جملات لبخند می زند و از مشکلات زندگی در یک جامعه کاملاَ جدید سخن می گوید: «سختی زیاد دیدیم. ما در آن روستای دور دست جایی را بلد نبودیم، البته چون زبان هم بلد نبودیم نمی توانستیم غذا و نان بخریم. یک هفته را هر طور بود سپری کردیم. دیگر در خانه چیزی برای خوردن نداشتیم، مواد خوراکه یی که داشتیم همه تمام شدند. بچه هایم گرسنه بودند و ما نمی دانستیم چی کنیم. باید کاری می کردیم. به در خانه همسایه رفته و با صد دل و نادل زنگ زدیم. چون نمی توانستیم به آلمانی صحبت کنیم او را آورده و آشپزخانه را نشان دادیم.»

پریما می خندد و ادامه می دهد: «تکه کوچکی از نان را گرفتم و به او نشان دادم. خوشبختانه که او فهمید که ما نان نداریم و برای خرید نان نیاز به کمک او داریم.» پریما می گوید همسایه اش زن مهربانی بود و بارها به او کمک کرد. خانواده پریما حالا از آن قریه به آپارتمانی در "نوی اشتات ویلد" آمده اند. اما خاطرات تلخ و شیرین آنجا را شاید هیچ گاهی فراموش نکنند.

یادگیری زبان برای دست یافتن به آرزوها

پریما نیز مانند بسیاری از مهاجران دیگر به اهمیت یادگیری زبان آلمانی پی برده است. او می داند که باید زبان بیاموزد تا بتواند مشکلات خود و خانواده اش را حل کند. حالا دختر بزرگ پریما به مکتب و پسر و دختر کوچکش به کودکستان می روند. او ده ماه در کورس یادگیری زبان شرکت کرده و حالا سند کورس "بی ۲" را گرفته است. با این مدرک او می تواند به درس و حرفه آموزی ادامه دهد. پریما حالا قدم های اولیه را برای رسیدن به آروزیش برداشته است.

پریما می گوید یک دوره کار عملی در یک آرایشگاه را شروع کرده است. او باید یک دوره آموزشی آرایشگری را سپری کند. اما پریما متردد است و هنوز نمی داند آیا با اسنادی که از مکتب افغانستان دارد می تواند درس بخواند یا نه. در هر صورت، او امیدواری اش را از دست نمی دهد و با خنده می گوید: "فعلا آرزویم این است که آرایشگر شوم و در آینده بتوانم صاحب یک آرایشگاه شوم".

منبع اصلی: