نمایی از کمپ روزکه در مجارستان، عکس از نرگس فاضلی
نمایی از کمپ روزکه در مجارستان، عکس از نرگس فاضلی

حسن فاضلی همراه با خانمش فاطمه حسینی و دخترانش نرگس و زهرا، پس از گذشتن از هفت‌خوان رستم اکنون به مجارستان رسیده‌اند و منتظرند ببینند دولت بلغارستان، جایی که در آن آثار انگشت او و خانواده‌اش ثبت شده، به درخواست دولت مجارستان چه پاسخی می‌دهد.

پنجره‌ای کوچک که به روی سیم خاردار باز می‌شود. پشت این پنجره حسن فاضلی نشسته است، فیلمساز و بازیگر اهل افغانستان. حسن فاضلی کارش را با ساختن فیلم‌هایی دربار‌ه‌ حقوق بشر، حقوق زنان، صلح، امنیت و حمایت از پولیس و اردوی افغانستان آغاز کرد. کاری که سرانجام در مقطعی برایش دردساز شد. وی همچنان در فیلم‌های متفاوتی بازی کرد و این فیلم‌ها از طریق تلویزیون‌های افغانستان به نشر رسیدند. واپسین فیلم وی درباره‌ طالبانی بود که از جنگ دست کشیده به دولت پیوسته بودند. شخصیت مرکزی این فیلم، طالب معروفی بود به نام ملا تورجان که پس از پخش فیلم کشته شد. سپس موجی از تهدیدها فرا رسیدند. تهدیدهایی که هم متوجه حسن بودند و هم متوجه رسانه‌ها. درست پس از همین تهدیدها است که مرکز فرهنگی فرانسه در کابل هدف حمله‌ انتحاری قرار می‌گیرد و در نتیجه آن چندین تن کشته و زخمی می‌شوند. با این حال، حسن همچنان در افغانستان می‌ماند و به کارش ادامه می‌دهد.

حسن در کنار پنجره‌ اتاقش در کمپ، عکس از نرگس فاضلی

در این هنگام، حسن، در کنار فیلمسازی و در همراهی با دوستانش، کافه‌ای را هم در یکی از مناطق پر جمع و جوش کابل می‌گشاید و نامش را «کافه هنر» می‌گذارد. محلی فرهنگی برای جمع آمدن دختران و پسرانی که می‌خواهند لحظه‌ای از هیاهوی کابل و قید و بندهای سنتی آن دور باشند. در این کافه، محافل شعرخوانی برگزار می‌شود و زن و مرد کنار هم به نوشیدن قهوه و چای و کشیدن قلیان می‌پردازند. امری تازه در کابل. اما هنوز مدتی از باز شدن کافه نگذشته که پولیس محل با حسن درگیر می‌شود و از او می‌خواهد در کافه را ببندد. حسن حاضر نیست تسلیم شود، چون کاری نکرده که خلاف قانون باشد. مدتی بعد پولیس به «کافه هنر» سرازیر می‌شود و جمعی از مشتریان را، که در میان آنان شاعران و خبرنگاران و اهل ادبیات نیز هستند، به حوزه می‌برد و می‌خواهد به قصد تنبیه سر آن‌ها را بتراشد. این‌جا قضیه پیچیده‌تر می‌شود و حسن از ناچاری به مرجع بالاتر شکایت می‌کند. ظاهراً مسئله حل شده و قرار است آمر حوزه برکنار شود. با این حال، آمر حوزه با ملای محله تفاهم می‌کند و یکی از روزها، در حالی که کافه پر از مشتری است، عده‌ای از ماموران آمر حوزه و ملای نامبرده پشت در کافه گرد می‌آیند و به تهدید مشتریان می‌پردازند.

تاجیکستان و سرگردانی

حسن به مهاجر نیوز می‌گوید: «مشکل بود پس از آن در کابل بمانم. تهدیدها روز به روز بیشتر می‌شدند.» این ‌گونه است که وی با خانم فیلمساز و دو دختر ده و پنج ساله‌اش ناچار می‌شود از طریق دوستی ویزای تاجیکستان را به دست بیاورد و به آن کشور برود. در تاجیکستان به او می‌گویند در کمیساریای عالی ملل متحد در امور پناهجویان (UNHCR) ثبت نام کند. وی بی‌درنگ به آن‌جا می‌رود و تنها پاسخی که می‌گیرد این است: تاجیکستان کشور امنی است و خانواده‌ حسن باید از پولیس درخواست اقامت کند. در مرحله‌ اول، پولیس در بدل پول به ایشان کارت اقامت سه‌ماهه می‌دهد. پس از سه ماه، وقتی حسن دوباره به پولیس رجوع می‌کند تا کارت اقامت یک‌ساله خود را دریافت کند، پولیس می‌گوید باید پول بیشتر بپردازد تا آن را به دست بیاورد. اما: «من نه پول داشتم و نه بر اساس قانون مکلف به پرداختن پول بودم. بنابراین، دوباره رفتم به کمیساریای عالی ملل متحد در امور پناهجویان. آن‌جا به من گفتند هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. رفتم به چندین سفارت، از جمله سفارت آلمان. سفارت آلمان گفت رئیس جمهور شما با نخست‌وزیر ما قرارداد کرده که مهاجران را پس بفرستیم. ما عذر و زاری کردیم و گفتیم از دست همان رئیس جمهور گریخته‌ایم. در نتیجه پاسپورت‌های ما را گرفتند، پول ویزا را هم دادیم. اما باز هم ما را قبول نکردند و گفتند کمیساریای عالی ملل متحد در امور پناهجویان در تاجیکستان وجود دارد و این وظیفه ما نیست.»

وقتی حسن دوباره به کمیساریا می‌رود، جواب ساده ولی نومیدکننده‌ای می‌شنود: بر اساس توافقی میان دولت و کمیساریا، هیچ مهاجری حق ندارد از تاجیکستان به کشور دیگری درخواست پناهجویی بدهد.

صحن کمپ روزکه در مجارستان، عکس از حسن فاضلی

برگشت به افغانستان

حسن می‌گوید: «ناچار شدیم برگردیم افغانستان، به شهر مزار شریف. آن‌جا از قنسولگری ایران ویزای ایران را گرفتیم و رفتیم ایران.» خانواده‌ حسن یک هفته‌ای در ایران می‌مانند و سپس، از طریق قاچاقبرها، راهی ترکیه می‌شوند. راهی دراز و پر خوف و خطر. آن‌ها کوه‌های دشوارگذر را پشت سر می‌گذارند تا سرانجام به ترکیه برسند.

کابوسی به نام بلغارستان

مقصد بعدی: بلغارستان. جایی که حسن حتا با بردن نام آن بغض گلویش را می‌گیرد. وی می‌گوید: «ما، جمعی از مهاجران افغان و عراقی و پاکستانی و ترکی، در موتری از شهری به روستایی رفتیم. رفتار قاچاقبرها وحشیانه بود. کودکان و زنان جیغ و داد می‌زدند و قاچاقبرها ما را دشنام می‌دادند که آرام باشیم. ناچار بودم دهان دخترانم را با دست‌هایم محکم بگیرم تا صدای‌شان بیرون نیاید. بعد به جنگل رسیدیم.» قاچاقبر به آن‌ها می‌گوید راه نیم ساعتی بیش نیست. «اما وقتی به راه افتادیم، دیدیم نیم ساعت دروغ بوده است. نان و آب‌مان تمام شد. زیر باران بودیم. نه ساعت تمام منزل زدیم. همه وسایل‌مان تر شد. موبایلم از کار افتاد. کسی اجازه حرف زدن یا استراحت کردن نداشت. قاچاقبر هر لحظه ما را از پولیس می‌ترساند. منتظر بودیم موتر بیاید و وارد بلغارستان شویم. به بلغارستان که رسیدیم قاچاقبر ما را به خانه خودش برد.»

دردناک‌ترین بخش ماجرا در همان خانه اتفاق می‌افتد: قاچاقبر کودکان حسن را گروگان می‌گیرد و خواستار پول بیشتر می‌شود. می‌گوید اگر پول ندهد کودکانش را می‌کشد. اما حسن پول ندارد. ده یازده روز دشوار این گونه می‌گذرند و بعد، وقتی قاچاقبر مطمئن می‌شود که حسن پول ندارد، وی را رها می‌کند تا خود را به پولیس بسپارد.

پولیس حسن و خانواده‌اش را به زندانی در صوفیا می‌اندازد. آن‌جا از حسن و خانواده‌اش اثر انگشت می‌گیرند و این گونه حسن و خانواده وی به مهاجران دوبلینی بدل می‌شوند. آن‌ها سپس به کمپ افچا کوپل (Ovcha Kupel) منتقل می‌شوند. کمپی باز که حسن و خانواده‌اش هر از گاهی از آن بیرون می‌روند تا شهر را ببینند یا غذا بخرند. اما بیرون رفتن از کمپ همیشه به سود مهاجران نیست. به گفته حسن: «اکثر مردم بلغارستان از مهاجران نفرت داشتند. ناگهان یک گروه به طرف مهاجران حمله می‌کردند و با سنگ و چوب و هر چه در دست داشتند آن‌ها را می‌زدند. یک بار من و خانواده‌ام در همین وضع قرار گرفتیم. دوستی جلو ما ایستاد و از مهاجمان خواهش کرد ما را نزنند چون طفل داریم.» وی از غذای بد کمپ و رفتار غیرانسانی مسئولان آن نیز خاطره تلخی دارد.  

صربستان، مقصدی دراز و دشوارگذر

پس از گذراندن مدتی در زندان، اکنون وقت آن است که حسن دوباره دست به دامن قاچاقبری دیگر شود تا به صربستان برسد. راهی دراز و خوفناک. «پنج شبانه روز در راه بودیم. روز می‌خوابیدیم و شب حرکت می‌کردیم تا گیر پولیس نیفتیم. نه نان داشتیم و نه آب. از پیاده‌روی بسیار دیگر رمقی در تن‌مان نمانده بود. پس از طی راه، منتظر موتری بودیم که قرار بود ما را به بلگراد ببرد. اما موتر نمی‌آمد. هر روز جای‌مان را عوض می‌کردند تا منتظر موتر بمانیم.» انتظاری سخت و طاقت‌فرسا. «اما بالاخره به بلگراد رسیدیم.»

در بلگراد حسن و خانواده‌‌اش خود را تسلیم پولیس می‌کنند. پولیس نام آن‌ها را ثبت می‌کند و می‌گوید پس از این نیازی به قاچاقبر نیست، از آن‌جا باید قانونی به پیش بروند. آن‌ها به کمپ کرنچاکا (Crnjaca) در حاشیه شهر منتقل می‌شوند و با بیش از یک هزار مهاجر عراقی و پاکستانی و افغانی آن‌جا می‌مانند. در اول به آن‌ها می‌گویند که روند عبور به مجارستان سه ماه بیش طول نمی‌کشد. «اما سه ماه چهار ماه شد و خبری نیامد.» حسن دلیل این تأخیر را از مسئولی می‌پرسد. مسئول می‌گوید که قبلاً در جریان هر روز هفته سی نفر به مجارستان منتقل می‌شدند (۲۰۱ تن در یک هفته)، و حالا روزانه فقط  ۵ نفر به آن‌جا انتقال داده می‌شوند (هفته ۲۵ تن)، به استثنای روزهای شنبه و یک‌شنبه.

جوابی که دروغی بیش نیست. مدتی نمی‌گذرد که آوازه می‌شود که مسئولان کمپ‌ها نام ۱۹۹ خانواده را در بدل پول به مهاجران تازه‌رسیده فروخته‌اند و این گونه خانواده حسن هم از عبور به مجارستان باز مانده است. پس از افشای مسئله، مهاجران دست به اعتراض می‌زنند اما هیچ نتیجه‌ای به دست نمی‌آورند چون به دیپورت شدن تهدید می‌شوند. رد پای متخلفان را هم کسی نمی‌یابد.

نمایی از کانتینرهای کمپ، عکس از حسن فاضلی

آینده در راه است

پس از یک سال و چهار ماه اقامت در کمپ کرنچاکا، سرانجام قرعه به نام حسن و خانواده‌اش می‌افتد و آن‌ها راهی مجارستان می‌شوند. دولت مجارستان می‌گوید چون اثر انگشت‌‌شان در بلغارستان ثبت شده، آن‌ها ناچار اند دو ماه منتظر بمانند و ببینند که آیا دولت بلغارستان ایشان را دوباره می‌خواهد یا نه. حالا یک و نیم ماه از آن روز گذشته و حسن و خانواده‌اش در کمپ بسته روزکه (Rozke) در انتظار پاسخ اند. اگر دولت بلغارستان خواستار برگشت حسن و خانواده‌اش نشود، آن‌ها به کمپی باز منتقل می‌شوند. با این‌که خانواده حسن از برخود غیرانسانی مسئولان کمپ با مهاجران شاکی است، نه او و نه خانمش از عشق خویش، سینما، دست نکشیده‌اند. این روزها، یکی از فیلم‌های کوتاه حسن و یکی از فیلم‌های فاطمه در جشنواره‌های بین‌المللی راه یافته‌اند. اکنون حسن وقتش را صرف خواندن کتاب می‌کند و امیدوار است به زودی سرنوشت خود و خانواده‌اش روشن شود. وی درباره نرگس و زهرای خردسال می‌‌‌گوید: «به آن‌ها می‌گویم به زودی انتظار به پایان می‌رسد. شما به زودی می‌توانید مکتب بروید، بازی بکنید، از کودکی‌تان لذت ببرید.» حسن و فاطمه، با پشتکار و ایستادگی، منتظر فرا رسیدن آن روز اند. نرگس و زهرا نیز چشم به راه رسیدن روزی اند که بتوانند آزادانه بازی کنند و دیگر در کانتینری کوچک و کمپی احاطه‌شده با سیم خاردار به سر نبرند.