طناز در یکی از جاده‌های پاریس: میخواهم برای خودم  و دخترم زندگی کنم.
طناز در یکی از جاده‌های پاریس: میخواهم برای خودم و دخترم زندگی کنم.

ناهید، زن جوان افغان در سال ٢٠١٥ با دوست پسرش افغانستان را ترک کرد اما بعد از مدتی کوتاه در مهاجرت دریافت که شریک زندگی‌اش، مردی است خشن، که به کمترین بهانه‌ای، او را زیر مشت و لگد می‌اندازد. این زن جوان بعد از تحمل چندین ماه خشونت در فرانسه، عاقبت تصمیم گرفت تسلیم سرنوشت نگردد و در برابر این خشونت ایستادگی کند. او داستانش را برای مهاجر نیوز بازگو کرده است:

« ناهید* نام دارم و ٢٢ ساله هستم. در سال ٢٠١٦ با همسرم به فرانسه مهاجرت کردم. یک طفل دو ساله دارم و در یکی از شهرهای کوچک نزدیک پاریس نزد یک دوستم زندگی می‌کنم.

من تا ١٧ سالگی در یکی از ولایت‌های شمال کابل، در کنار پدرو مادر، خواهر و برادرانم زندگی ساده و آرامی داشتم. تا روزی که فهمیدم محمد و من، پسر جوانی که نزد مادرکلانش در همسایگی ما زندگی می‌کرد، عاشق همدیگر شده‌ایم.

محمد برای من جوانی زیبا، شوخ طبع و مرد رویایی بود اما به زودی دانستم که محبت و علاقه ما به همدیگر کار آسانی نخواهد بود: بعد از اینکه پدرم از عشق ما آگاه شد به من گفت که محمد از یک خانواده فقیر است و نمیتواند با ما- که وضعیت نسبتاً خوبی داشتیم -معاشرت داشته باشد. بعد از این‌که فشار خانواده و پدرم برای قطع علاقه ای من به محمد افزایش یافت، من راه دیگری ندیدم جز این که با او به جایی دیگری فرار کنم.

محمد پیشنهاد من برای فرار به ایران را پذیرفت و ما در یکی از روزهای آخر خزان ٢٠١۴ به کمک قاچاقبر راه مهاجرت را در پیش گرفتیم. ما در تهران نزد خاله محمد رفتیم و بعد از چند هفته، طی یک محفل بسیار خصوصی، نزد یک ملا عروسی کردیم. من پدر و مادر و خانواده‌ام را در افغانستان گذاشته بودم و از این جهت خیلی متاثر و غمگین بودم اما از این‌که با محمد زندگی مشترک را آغاز کرده بودم احساس خوشبختی می‌کردم. فقط نمی‌دانستم چه سرنوشتی انتظارم را می‌کشید.

وقتی خشونت روزمره عشق را زیر پا می‌کند....

« چند ماهی از زندگی ما در تهران نگذشته بود که نگرانی ما از این که پدر و مادرم دنبال ما به ایران بیایند، آغاز شد. این موضوع باعث شد ما به ترکیه مهاجرت کنیم؛ جایی که مدرک اقامت نداشتیم و کار مخفیانه در پارچه بافی هم برای مصارف روزمره ما کافی نبود. اما من به این دل بسته بودم که با محمد زندگی مشترک داشتم و این از همه برای ما مهم‌تر بود.....

دقیق یادم نیست چه روزی بود که اولین بار، محمد مرا با لگد زد. آن‌هم در بازار و به این دلیل که گویا با صدای بلند خندیده بودم. محمد به من گفت: « یک زن نباید طوری بخندد که همه او متوجه او شوند...» از محمد معذرت خواستم و به او وعده دادم که این کار تکرار نخواهد شد، اما برای اولین در قلبم احساس ناراحتی کردم. درست بود که پدرم هم در افغانستان مادرم را می زد اما من و محمد عاشق یکدیگر بودیم و من انتظار داشتم رفتار او با من متفاوت باشد. از آن روز به بعد، رفتار محمد با من تغییر کرد اما این تغییر فقط در این جهت بود که او روز به روز خشن‌تر می شد و به هر بهانه‌ای، مرا می زد: برای این که غذا سوخته یا بدمزه است یا این که نمک ندارد.....

با وجود این خشونت‌ها، ما همچنان به مهاجرت خود ادامه دادیم و یونان، مقدونیه، صربستان، کرواسیا، هنگری، اتریش و آلمان را پشت سر گذاشتیم تا به فرانسه رسیدیم. در ماه سپتامبر ٢٠١٥ من هجده ساله بودم که حامله شدم. این موضوع باعث شد که دلخوشی جدیدی پیدا کنم و خود را برای پذیرایی از کودکم آماده بسازم اما محمد، بدون آن که تغییری در رفتارش پیدا شود، همچنان به لت و کوب من ادامه می‌داد. تنها چیزی که من متوجه شده بودم این بود که او دیگر به صورتم حمله نمی کرد زیرا می‌دانست که این موضوع دیگران را نسبت به خشونت‌های او مشکوک خواهد کرد.

وقتی ما در ماه مارچ ٢٠١٦ در فرانسه درخواست پناهندگی دادیم، من شش ماه حامله بودم. به زودی درخواست ما قبول شد و به عنوان پناهنده اول به شهر "گارژ له گونس" در شمال پاریس و بعد از آن هم به "دیژون" رفتیم.

طناز می‌خواهد به آینده نگاه کند. عکس از مهاجر نیوز

وقتی خشونت، سرنوشت یک کودک را به گروگان می‌گیرد....

در دیژون بود که تصمیم گرفتم در زندگی‌ام تغییر بیاورم، زیرا دیگر تحمل خشونت‌های محمد را نداشتم. در اولین روزهای اقامت ما در این شهر، می‌خواستم دیگر چادر نپوشم. محمد با این تصمیم من مخالفت کرد و گفت بدون چادر، من « یک فاحشه» هستم. چرا محمد به خود اجازه می‌داد در هر مورد و به جای من تصمیم بگیرد ؟ چرا به این آسانی می‌توانست مرا فاحشه بخواند ؟ جواب به این پرسش‌ها برای من دشوار بود اما هرچه بود، او شوهرم بود و من فکر می‌کردم بالاخره یک روز تغییر خواهد کرد. اما اشتباه می‌کردم.

در سال ٢٠١٧، یک روز محمد با عصبانیت چنان مرا لت و کوب کرد که لبم پاره و دچار خونریزی شد. او نمی‌خواست من به شفاخانه بروم. در این دوره، چادر تنها وسیله‌ای بود که آثار لت و کوب روزمره در سر و صورتم را از دیگران پنهان می‌کرد.

با وجود این زندگی دشوار، تلاش می‌کردم خود را با جامعه و مردم اینجا آشنا بسازم و راه آموزش زبان و یافتن کار را پیدا کنم. در همین دوره بود که به کمک چند دوست فرانسوی‌ام، با انجمن "چایخانه" آشنا شدم که افغان‌ها آن را اداره می‌کردند. من به کمک این انجمن آموزش زبان فرانسوی را شروع و تلاش کردم روابط اجتماعی بیشتری با دیگران داشته باشم. محمد اما روزها در خانه می‌ماند و روی کوچ، ویدئوگیم بازی می‌کرد یا می‌خوابید. نه به من رسیدگی می‌کرد و نه به دخترم.

طناز در حال آموزش زبان فرانسوی. عکس از مهاجر نیوز

یکی از روزها خواهرخوانده‌ام که متوجه آثار لت وکوب در صورتم شده بود پرسید چه اتفاقی افتاده. به او گفتم که افتاده‌ام. خواهر خوانده‌ام باورش نشد و اصرار کرد حقیقت را به بگویم. وقتی در کودکستان، مسئولان دخترم هم از من پرسیدند چه اتفاقی برای من افتاده، دیگر نتوانستم حقیقت را پنهان کنم.م‌ام   آن‌ها و خواهر‌خوانده‌ام تلاش کردند مرا راضی کنند از محمد جدا شوم. در اول راضی نبودم اما در کودکستان به من گفتند در صورتی‌که وضعیت من تغییر نکند، احتمال دارد اداره خدمات اجتماعی در قضیه دخالت کند. آن‌ها به من گفتند اگر ثابت شود که من با محمد مشکل دارم، ممکن است دخترم را از من بگیرند و تحت سرپرستی دولت قرار بدهند. در کودکستان به من گفتند که فضای خشن خانوادگی، میتواند زندگی یک کودک را با خطر مواجه کند.

وقتی تصمیم گرفتم برای خودم زندگی کنم ....

در یکی از روزهای ماه اپریل ٢٠١٩ تصمیم گرفتم که با دخترم از دیژون به پاریس بیایم. بعدتر در نامه‌ای که برای محمد نوشتم به او گفتنم که به خاطر من و دخترش ناراحت نباشد. همه چیز درست خواهد شد ما راه خود را خواهیم رفت. در طول راه، او بارها به من پیام داد و گفت نزد او برگردم. به من وعده می‌داد که رفتارش تغییر خواهد کرد، اما من نپذیرفتم.

من تصمیم دارم دیگر ازدواج نکنم. مدتی را برای پدرو مادرم زندگی کردم، یک دوره را هم برای محمد. حال می‌خواهم برای خودم و دخترم زندگی کنم.»


* نام مستعار




 

در همین زمینه