حسن فاضلی با خانم و دو دخترش در کمپی در اطراف شهر بلگراد در صربستان، عکس از حسن فاضلی
حسن فاضلی با خانم و دو دخترش در کمپی در اطراف شهر بلگراد در صربستان، عکس از حسن فاضلی

سه سال و اندی در راه... حسن فاضلی، سینماگر اهل افغانستان، با خانمش فاطمه حسینی و دخترانش نرگس و زهرا اکنون در آلمان زندگی می‌کند. اما آن‌ها برای رسیدن به این‌جا از هفت‌ خوان رستم گذشته‌اند. سفری دراز و دشوار که می‌توانست پایان خوشی نداشته باشد. دست‌آورد این سفر: فیلم «رهگذر نیمه‌شب» با کارگردانی حسن و تصویربرداری تمامی اعضای این خانواده‌ی کوچک. این فیلم در جشنواره‌های معتبری همچون سندنس، برلیناله، ادفا، شفیلد و... نمایش داده شده و جایزه‌های بسیاری را نیز به دست آورده است. گفت‌وگوی مهاجر نیوز با حسن فاضلی.

حسن فاضلی وقتی برای اولین بار با مهاجر نیوز گفت‌وگو کرد، هنوز در کمپی در مجارستان به سر می‌برد. جایی که حسن اکنون آن را «زندان» می‌خواند و با به یاد آوردن خاطرات بد آن گلویش بغض می‌کند. این خانواده‌ی کوچک، پس از پشت سر گذاشتن زمان زیاد، سرانجام به آلمان می‌رسد و تصمیم می‌گیرد آن‌جا زندگی تازه‌ای را آغاز کند. با این حال، برای آغاز این زندگی جدید نیز باید با سختی‌های بسیاری دست و پنجه نرم کرد و امیدوار بود. «رهگذر نیمه‌شب»، ماحصل سفر دشوار خانواده‌ی فاضلی، فیلمی که در جریان سه سال و اندی زندگی پر از هراس و اضطراب در راه تولید شده، این امید را زنده نگاه می‌دارد. حسن درباره‌‎ی زندگی‌ و فیلمش به مهاجر نیوز می‌گوید.

برای اطلاعات بیشتر: راه آینده از مسیر دشوارگذر بالکان

مهاجر نیوز: نخستین بار که با مهاجر نیوز گفت‌وگو کردید، شما با خانم و دو دخترتان در مجارستان بودید و نگرانی برگشتن به بلغارستان را داشتید. اما حالا آلمان رسیده‌اید و در این کشور زندگی می‌کنید. کمی درباره‌ی وضعیت دیروز و امروز خود بگویید؟

حسن فاضلی: خوشبختانه بلغارستان ما را نخواست و به همین دلیل به آن‌جا دیپورت نشدیم. مجارستان پرونده‌ی ما را بررسی کرد و پذیرفت از ما حمایت کند. اما نکته‌ی عجیب این‌که: همان چیز‎هایی که ما در مجارستان گفتیم درست همان حرف‌ها را در تاجیکستان هم گفته بودیم. اما آن‌جا کمیساریای ملل متحد در امور پناهندگان با ما همکاری نکرد. سفارت‌خانه‌های زیادی رفتیم و همین حرف‌ها را زدیم، اما حرف ما در هیچ جایی پذیرفته نشد. 

مشکل ما در مجارستان این بود که ما را سه ماه تمام در شرایط بسیار بد، در زندان، نگاه داشتند. مجارستان می‌گوید آن‌جا کمپ بسته است، اما از نظر ما که در آن کمپ زندگی می‌کردیم، آن‌جا مثل زندان بود: اجازه‌ی رفتن نداشتیم، دورادور سیم خاردار و میله‌های فلزی بود، دخترهای‌مان به مکتب و آموزش دسترسی نداشتند. خلاصه از امکانات اولیه‌ی زندگی بی‌بهره بودیم. ما احساس می‌کردیم که کمپ روسکه مثل باغ وحش است و ما حیوان‌های داخل قفس. در آن سه ماه، آن‌ها با ما برخورد بسیار وحشیانه و غیرانسانی داشتند. برای نمونه، همان روزی که من با شما حرف می‌زدم در قرنطینه بودم. حالم آن‌قدر بد بود که نمی‌توانم توصیف کنم. یک بیماری کوچک پوستی داشتم و نیاز به پماد داشتم. مسئله را با داکتر کمپ مطرح کردم ولی آن‌ها به جای دادن پماد، همه‌ی خانواده‌‎ی ما را به قرنطینه بردند. ما وحشت‌زده شدیم و نمی‌دانستیم چه کنیم. می‌گفتیم مشکل پوستی مشکل جدی نیست. اما کسی به حرف ما گوش نداد. من و خانمم خودمان را قوی نشان می‌دادیم و نمی‌‎خواستیم دخترهای‌مان روحیه ببازند، نمی‌خواستم خانواده‌ام بفهمد وضعیت اصلی چیست. به هر حال، برخورد بد پلیس مجارستان، برخورد دکترها و کارمندان دولت مجارستان باعث شد خاطره‌ی بدی از آن کشور داشته باشیم و با وجود پذیرفته شدن درخواست‌مان آن‌جا نمانیم. از کمپ آزاد شدیم. 


اپریل ۲۰۱۸ بود که با اتوبوس و قطار آمدیم آلمان. اما وضعیت‌مان در آلمان بسیار بدتر از قبل شد. تقاضای پناهندگی کردیم. یک ماه بعد درخواست ما رد شد. جواب آمد که باید برگردیم مجارستان. اگر برنگردیم دیپورت می‌شویم. طبق قانون وکیل گرفتیم. وکیل باید اعتراض می‌کرد و دلایل ما را به دادگاه می‌گفت. وکیل بیش از هزار یورو از ما گرفت اما نامه ننوشت. ما دیر متوجه شدیم، بعد از هفت ماه فهمیدیم که وکیل نامه ننوشته و سهل‌انگاری کرده است. شاید مهاجران زیادی تجربه‌ای مشابه از فریب وکیلان مدافع در اروپا و مخصوصاً در آلمان داشته باشند. ما دچار سرگردانی عجیب شدیم. گاهی به این فکر می‌کردیم که شب یکی از دختران‌مان را خانه‌ی یکی از همسایه‌ها بگذاریم تا اگر پلیس آمد و دید یکی از اعضای خانواده نیست، ما را دیپورت نکند. شب‌ها از ترس دیپورت شدن خواب نداشتیم. من گاهی تا نزدیک صبح اطراف خانه راه می‌رفتم و سیگار می‌کشیدم. پلیس آلمان معمولاً نیمه‌شب به دنبال مهاجران می‌آید و آن‌ها را دیپورت می‌کند. این وضعیت یک و نیم سال دوام کرد. تا اول نوامبر سال روان. مسئله‌ی سخت برای من این بود که دختران من سه سال در راه بودند. من به عنوان پدر احساس می‌کردم که در طول راه آن‌ها را امیدوار نگاه دارم. هر وقت وضعیت بد می‌بود، کوشش می‌کردم از آینده به آن‌ها بگویم. می‌گفتم این راه بالاخره تمام می‌شود و ما به یک کشور خوب می‌رسیم. آن‌ها می‌گفتند کدام کشور. من مطمئن نبود که زنده به آلمان خواهیم رسید، اما من و فاطمه از خوبی‌های آلمان به آن‌ها می‌گفتیم. در آلمان دوستان زیادی داشتیم، بعدتر همان‌ها با ما همکاری کردند، از همه بیشتر محمد حسن ناظری که دخترهایم به او عمو ناظری می‌گویند. نرگس و زهرا آرزوهای‌شان را نقاشی می‌کردند و گاهی یک خانه می‌کشیدند و روی خانه پرچم آلمان را رنگ‌آمیزی می‌کردند. آن‌ها در این مسیر برای خود در آلمان یک خانه‌ی خیالی ساخته بودند. 

وقتی آلمان رسیدیم، آلمان می‌خواست ما را دیپورت کند. نمی‌دانستم به دخترها چه بگویم. من یک آدم چهل ساله هستم، نگران خودم نیستم و هر جا باشم می‌دانم دنیا چطور دنیایی است. اما نمی‌دانستم چطور دخترانم را امیدوار نگاه دارم. احساس کردم خانه‌ی خیالی دخترانم نابود شد. و از همه سخت‌تر این‌که تا مدتی دخترهایم آرزوهای‌شان را برایم نمی‌گفتند و از من چیزی نمی‌خواستند یا شاید آرزو نمی‌کردند. من پیش همسر و دخترهایم شرمنده بودم. خلاصه ما وکیل عوض کردیم. بعد هم این‌‎که در آلمان دوستان زیادی یافتیم که با کمک کردند، از آن میان آقای محمد حسن ناظری. فیلم‌مان در شهرهای مختلف نمایش داده شد. جشنواره‌هایی مثل برلیناله و ادفا و دیریتی اومانی لوگانو با ما همکاری کردند. دوستان زیادی کمک کردند تا دولت آلمان نتواند ما را دیپورت کند. بالاخره ماه نوامبر ما سند حفاظت حقوق بشری گرفتیم. اسناد ما تا هنوز مکمل نیست، اما آخرهای همین ماه شاید اسناد لازم را بگیریم. وضع ما حالا عادی شده. نرگس دانش‌آموز صف پنج مکتب است، زهرا صنف اول. خانمم فاطمه کورس زبان آلمانی می‌رود. دوستان خوبی یافته‌ایم. دخترانم خیلی زود زبان یاد گرفتند و حالا در بعضی جاها نرگس به عنوان مترجم حرف‌‎های مرا ترجمه می‌‎کند.


در این مدت – زمان رسیدن‌تان به آلمان تا حالا – در زندگی‌ حرفه‌ای‌ خود با چه دشواری‌هایی روبه‌رو شدید؟

ما در مسیر راه فیلم می‌‎ساختیم. ساختن فیلم از سفر ما از تاجیکستان آغاز شده بود. از مسیر راه تصویربرداری می‌کردیم. ساخت این فیلم را با دو موبایل شروع کردیم. در مسیر راه یکی از موبایل‌ها سوخت و ما یک موبایل داشتیم و کارهای زیادی برای انجام دادن با آن موبایل: از کتاب خواندن تا زنگ زدن و فیلم گرفتن. من در همان مدت حدود پنجاه یا شصت رمان معروف جهان را خواندم. دخترها با همان موبایل کارتون نگاه می‌‎کردند و بازی می‌کردند. همه به موبایل نیاز داشتیم. گاهی شارژر نداشتیم، گاهی باتری موبایل. پول تعمیر موبایل را هم نداشتیم. در آن وضعیت ناگزیر بودم در مصرف پول صرفه‌جویی کنم. تا این‌که آقای ناظری برای‌مان یک موبایل فرستاد. خلاصه این فیلم شده بود یکی از اعضای خانواده‌ی ما. همین فیلم ما را امیدوار نگاه می‌‎داشت. ما همه این فیلم را ساخته‌ایم. من کارگردان فیلم هستم، اما همه از یک دیگر تصویربرداری کرده‌ایم. فکر می‌کردیم در وضعیتی که ما هستیم میلیون‌ها آدم دیگر هم در همان وضعیت هستند، انسان‌هایی که به خاطر جنگ خانه‌‎ی خود را ترک کرده بودند اما سازمان‌های جهانی تصمیم گرفته بودند صدای آن‌ها را نشنوند و آن‌ها را انسان‌‎های نیازمند و گرسنه نشان دهند. ما می‌‎خواستیم فیلمی بسازیم که صدای همین آدم‌ها باشد، اما در فیلم‌‍مان مشکلات جنگ و مهاجرت را بازگو نکنیم. می‌‎خواستیم در فیلم‎ ما زندگی حضور داشته باشد. تصویر واقعی یک خانواده‌‎ی مهاجر. نمی‎‌خواستیم فیلم موضوع و یا زمان خاصی داشته باشد. فیلمی که اگر اگر قرن‌های بعد هم کسی آن را ببیند، بتواند با آن رابطه برقرار کند. مخاطب‌مان همه مردم دنیا بودند. می‌‎خواستم بینند‌ه‌ی فیلم در مسیر با ما باشد، با ما خنده کند، گریه کند، رقص کند، گرسنه شود و با ما در راه قاچاق سفر کند و تنها بیننده‌ی ما نباشد. مسائل عاطفی و انسانی برایم مهم بود. وقتی رسیدیم آلمان، همکاران من از امریکا آلمان آمدند و تدوین نهایی را انجام دادیم. پست پرودکشن فیلم را انسان‌های حرفه‌‎ای انجام دادند و کار همه‌ی آن‌ها راضی هستم. بدون حمایت اسپانسرهای فیلم و کسانی در پست پرودکشن کار کردند امکان نداشت فیلمم به این موفقیت برسد. اولین نمایش فیلم در جشنواره‌ی سندنس بود در ماه جنوری. نتوانستیم به فیستیوال برویم. فیلم مثل پرنده آزاد بود و پرواز می‌کرد، ولی ما هنوز زندانی بودیم. برایم بسیار سخت بود. بعضی از همکاران من از طرف فیلم به جشنواره‌های مختلف می‌رفتند، اما درباره‌ی زندگی ما بخشی از واقعیت را پنهان می‌‎کردند. مثلاً تماشاچی می‌پرسید خانه‌ی فاضلی کجاست. می‌گفتند خانواده‌ی فاضلی اجازه سفر نداشت، ولی همه چیز خوب است و آن‌ها بسیار خوشحال اند. و این درست در وضعی که ما نگران بودیم، با ترس از دیپورت شدن زندگی می‌‎کردیم. این ضربه‌‎ی بزرگی بود. من گفتم در این فیلم برای من مسائل انسانی مهم بود، ولی ناگهان دیدم که همکاران من سینما را به هنری کثیف تبدیل کرده‌اند. سینما گاهی پاک است، هنری که باید انسانی باشد، گاهی اما همین هنر غیرانسانی می‌‎شود. اما به هر حال، فیلم ما در بهترین فیستیوال‌ها راه یافت، جایزه گرفت، دیده شد. صدای انسان‌‎ها، صدای زندگی، شنیده شد. دومین نمایش در برلیناله بود در فبروری سال روان. بعد در انگلستان، هالند، جاپان، هند، ایران و خیلی جاهای دیگر. من وقتی خبرش را می‌‎خواندم هم خوشحال می‌شدم و هم مثل زخمی بود که بالایش نمک می‌ریزند. 

برای دیدن تریلر فیلم «رهگذر نیمه‌شب» این‌‎جا کلیک کنید.


این فیلم درباره‌ی سفر شما به اروپا است، درباره‌ی سختی‌‎های راه و تبعید. ایده‌ی ساختن آن چطوری شکل گرفت و اکنون دیدن آن به شما چه حسی می‌‎دهد؟ فکر می‌کنید اگر دوباره همین راه را طی کنید هنوز هم به ساختن چنین فیلمی خواهید اندیشید؟

ما پس از ترک افغانستان و مشکلاتی که آن‌جا با آن روبه‌‎رو شدیم، تاجیکستان رفتیم. آن‌‎جا هر راه قانونی‌ای را که بلد بودیم، پیگیری کردیم. دیدیم راه قانونی وجود ندارد و همه اداره‌ها با هم هماهنگ هستند که ما را نبینند و صدای ما را نشنوند. مجبور شدیم از راه قاچاقی بیاییم اروپا. ناگهان دیدم که ما وسط یک سوژه‌ی مستند قرار داریم، بدون این‌که تصمیم بگیریم. موبایل را گرفتیم و شروع کردیم به تصویر گرفتن. نیاز داشتیم تصویرها را جایی نگاه داریم. خطرات زیادی در راه بود و مطمئن نبودیم زنده برسیم. این‌ها باعث شد که متوجه شویم خود ما سوژه‌ی خوبی هستیم. به دوستان زیادی گفتم فیلم می‌سازم، چه کسی همکاری می‌کند. یک دوست من که در امریکا بود گفت تهیه‌کننده می‌شود. به هر کشوری که می‌‎رسیدیم از طریق کسی تصویرها را به او می‌فرستادیم. او فقط تصویرها را حفظ می‌کرد. در آن شرایط، فکر نمی‌کردم این فیلم تمام شود. تصویر می‌گرفتم و فکر می‌کردم این آخرین تصویرهای زندگی ما است. بنا را بر این گذاشته بودیم که اگر مردیم کسی از موبایل ما تصویرهای ما را پیدا خواهد کرد. گاهی من با این نیت تصویر می‌گرفتم. یک مثال بزنم: شبیه سربازی که در صف اول جنگ است و می‌داند فردا قرار است جنگ رویاروی آغاز شود، این سرباز به معشوقش نامه می‌نویسد و در آن آخرین حرف‌ها، احساسات، دردهایش را می‌گوید. معشوق من همان‌هایی بودند که پس از من فیلم را می‌دیدند. می‌گفتم اگر این فیلم کاری مستقل نشد، حداقل می‌‎تواند بخشی از یک فیلم دیگر شود. مثل زندانی‌ای که روی دیوار آخرین حرف‌‎های خود را می‌نویسد. خاطرات زیاد زندانیان را خوانده بودم. در آن شرایط خود را شبیه همان زندانی می‌دیدم. وقتی کار فیلم تمام شد، خوشحال بودیم که به جشنواره‌های معتبر راه یافته است. اما وقتی نتوانستیم با فیلم‌مان به سفر برویم و دیدیم همکاران‌ ما از موقعیت بد ما سوءاستفاده کردند و دست به سانسور ما زدند، شوکه شدم و این بدترین تجربه‌ی فیلم‌‎سازی‌‎ام شد. اما با دوستانم تلاش کردیم اجازه‌ی مسافرت بگیریم. خوشبختانه جشنواره‌های برلیناله و ادفا و عده‌ای از مردم خیلی خوب آلمان که با ما دوست بودند، از ما حمایت کردند. با پیگیری دو دوست آلمانی توانستیم در ماه سپتامبر اجازه‌‎ی سفر بگیریم. اولین سفرم به جشنواره‌ی ادفا بود. نمایش ویژه‌ای برای فیلم من ترتیب داده بودند. 

برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی نمایش‌ فیلم «رهگذر نیمه‌شب» در جشنواره‌ها این‌جا کلیک کنید.  

و اما درباره‌ی بخش آخر سوال شما: اگر باز هم در همین مسیر بروم دوباره همین فیلم را می‌سازم. تا یادم نرفته به یک مسئله‌ی مهم اشاره کنم: من در جریان ساخت این فیلم دچار چندشخصیتی شده بودم. حس می‌کردم به عنوان یک انسان در یک دوره‌‎ی تاریخی قرار دارم و باید واقعیت‌‎ها را با کمره‌ی خود ثبت کنم. فکر می‌‎کردم چهره‌ی خوبی از مهاجران نشان بدهم، چهره‌‎ی واقعی‌‎شان را. سوژه‌‎ی فیلم من خانواده‌ام بود. وقتی خانواده‌ام در شرایط سخت قرار می‌‎گرفت من لذت می‌بردم، می‌گفتم واو، چه صحنه‌ای! اما همزمان به عنوان یک پدر ناراحت می‌شدم. می‌گفتم این پستی است که از رنج خانواده‌ات لذت ببری. می‌گفتم سینما چه هنر پستی است که هر چه شخصیت‌ها بیشتر رنج ببرند کار قشنگ‌‎تر می‌شود. گاهی نمی‌دانستم بین وظیفه‌ی کارگردانی، همسری، پدری و انسان عادی بودن کدام یک را انتخاب کنم. خیلی سخت بود. همین مسئله مرا تا هنوز رها نکرده است. فکر می‌کنم این فیلم کار خوبی بود و ما را امید بخشید، اما مرا تکه‌تکه کرد. هر جا می‌روم و با هر خبرنگاری حرف می‌زنم، تلاش می‌کنم واقعیت را بگویم. اما سخت است. مثل شیشه‌ای که خرد می‌شود و دوباره ذره‌‎ذره جمع می‌شود: من این‌طورم. اگر باز هم به همین راه برگردم، حتماً این فیلم را می‌سازم.

پشت صحنه‌ی فیلم «رهگذر نیمه‌شب»، عکس از لطف‌الله باختری

اکنون که مهاجرت در یک کشور اروپایی را تجربه می‌کنید، به پدیده‌ای به نام تبعید چگونه نگاه می‌کنید؟ به خوبی‌ها و بدی‌هایش؟ آیا تبعید چیزی را در شما تغییر داده است؟

من درک درستی از تبعید ندارم. معمولاً تبعید به این معنا است که انسان متعلق به جایی است اما نمی‌تواند آن‌جا زندگی کند. یا یک‌ جایی را دوست دارد اما از آن‌جا بیرونش کرده‌‎اند و جای دیگری فرستاده‌اندش. من اما هیچ وقت وطن نداشته‌ام که از آن‌ تبعید شده‌ باشم. زادگاه من افغانستان است، اما من انتخاب نکرده‌ام که آن‌‎جا به دنیا بیایم. نمی‌‎خواهم شاعرانه صحبت کنم. من یک عمر مهاجر بوده‌‎ام. در ایران، در تاجیکستان، در راه اروپا. نصف عمر من مهاجرت بوده است. در کابل هم احساس در وطن بودن نداشتم. ما از قریه‌ی دهنه‌ی بلخاب سرپل هستیم. من آن‌جا هم احساس در وطن بودن نداشته‌ام. به دلیل لهجه‌ام، فکرم یا هر چیزی. خیلی وقت‌ها آهنگ‌های وطنی را می‌شنیدم و می‌‎گفتم دیگران این وطن را دوست دارند، من چرا ندارم. نمی‌دانم از این بابت خوشحالم یا ناراحت. ولی واقعیت این است که من متعلق به جایی نیستم. این برای خودم قابل درک نیست. از افغانستان و کابل و مزار و ایران و تاجیکستان و هر جایی که بوده‌ام خاطرات زیادی دارم و بخشی از وجودم آن‌جا مانده است. بخشی از وجودم در اروپا سرگردان است. تبعید به من می‌گوید انسان معلقی هستم که به هیچ جای و چیزی تعلق ندارد. این هم احساس بدی است و هم احساس خوب. خوبی‌اش این که هر جا می‌روم فکر می‌کنم آن‌جا وطن من است. در مسیر راه در هر کشوری که بودم فکر می‌کردم در وطنم هستم. حالا وطنم آلمان است و در آینده اگر جای دیگری بروم وطنم آن‌‍جا خواهد بود. بعد از فرار از افغانستان، پنج سال را در کشورهای زیادی گذرانده‌ام و دنیا را لمس کردم. این خوب شد. چون مسائل را با دقت بیشتر و جدی‌تر پیگیری کردم. متن اگر نوشتم، فیلم اگر ساختم، کتاب اگر خواندم، به دیگران اگر آموزش فیلم‌سازی دادم، با انسان‌ها اگر ارتباط برقرار کردم، همه را با دقت بیشتر انجام دادم. من راضی هستم. دنیا همین است. بخشی از واقعیت زندگی همین است. اما من به واقعیت تن نمی‌دهم و می‌خواهم آن را تغییر دهم.

درباره‌ی آینده بگویید. هراس اصلی‌تان چیست؟ گمان می‌برید همچنان به ساختن فیلم در اروپا بپردازید؟ چه طرح‌هایی در ذهن دارید و چه مقدار آن‌ها عملی است؟

من یک خصلت بد دارم و آن این است که هیچ وقت در حال زندگی نکرده‌‎ام، همیشه در آینده زندگی کرده‌‎ام. این مرا خیلی رنج داده اما خوب هم بوده است. بد بوده چون لذت زندگی را نچشیده‌ام. با خانواده‌ام بوده‌ام اما با آن‌ها نبوده‌ام، در آینده بود‌ه‌ام. خوبی‌اش این بوده که مرا امیدوار نگاه‌ داشته است. با همین خصلت من خانواده‌‎ام را در سخت‌ترین شرایط امیدوار نگاه داشته‌ام. حالا روی فیلم‌‎نامه‌ی بعدی‌ام کار می‌‎کنم، کاری داستانی است. به نحوی اتفاقات پشت صحنه‌‎ی فیلم قبلی، «رهگذر نیمه‌شب»، است: قصه‌‎ی موبایل، رابطه‌ی زناشوهری، پدر و دختری، مادر و دختری، خانواده‌‎ی ما با همکاران‌مان. قصه‌ی یک فیلم‌ساز دیوانه، خودم. خیلی از اتفاقاتی که در فیلم قبلی نیست. و این‌که وقتی آلمان رسیدیم، چه اتفاق افتاد. امیدوارم زودتر تمامش کنم و بودجه بیابم. با فیلم قبلی سفر می‌روم. حالا سویس هستم، هفته‌‎ی بعد ایتالیا می‌روم برای نمایش فیلم. در یک فیستیوال داور هستم. حالا که اجازه‌ی سفر دارم، قرار است به جشنواره‌های زیادی بروم.

 

در همین زمینه