ابراهیم احمدی، مهاجر زیرسن افغان حدود یک سال در کمپ فیلاکیو  زندگی کرده است. عکس از رویترز
ابراهیم احمدی، مهاجر زیرسن افغان حدود یک سال در کمپ فیلاکیو زندگی کرده است. عکس از رویترز

کمپ فیلاکیو در نزدیکی مرز یونان و ترکیه، یکی از کمپ‌هایی است که تعدادی از مهاجران از افراد زیرسن در آن نگهداری می‌شوند. این کمپ در مقایسه با کمپ‌های جزایر یونان که معمولاً به دلیل وضعیت ناگوار مهاجران، در سرخط گزارش‌های رسانه ‌ها قرار دارند، تقریباً گمنام به نظر می‌رسد اما مهاجران ساکن آن نیز روزهای دشواری را از سر می‌گذرانند. در ماه می ۲۰۲۰، تعدادی از مهاجران ساکن این کمپ به دلیل کندی روند اداری پناهندگی، دست به تظاهرات زدند. یک مهاجر زیرسن افغان که نزدیک به یک سال را در این کمپ سپری کرده تجربه خود از مهاجرت از ایران به افغانستان و سپس به اروپا را به مهاجر نیوز بازگو کرده است.

«اسم من ابراهیم احمدی* است. ۱۷ ساله و مهاجر افغان در یونان هستم.

من در یک خانواده مهاجر افغان در تهران به دنیا آمدم که مثل هزاران مهاجر دیگر با مشکلات مدرک اقامت و فقر دست پنجه نرم میکردند . پدرم کارگر یک مزرعه بود و مادرم هم برای پول کمی، در خانه‌های مردم پاک کاری می‌کرد.

چهار خواهر داشتم و یک برادر و برای یک خانواده مهاجر، این همه فرزند خیلی زیاد بود. ایران برای رفتن ما به مدرسه و تمدید کارت اقامت هرکدام ما پول زیادی میگرفت.

ما به عنوان «افغانی» همیشه با یک ایرانی فرق داشتیم در حالی که من ایران را وطن خودم می‌دانستم .

وقتی هفت ساله بودم با از دست دادن مادرم، کودکی، محبت مادرانه، مهربانی، خنده و همه چیز دیگر را نیز از دست دادم. پدرم هم بعد از دست دادن مادرم به مردی خشن بدل شد که اصلا شوخی یادش رفته بود. با ازدواج سه خواهرم، من و یک خواهر دیگرم ماندیم و پدرم از دست تنهایی، سختی و مشکلات اقتصادی به مواد مخدر روی آورد.

تعدادی از مهاجران افغان در حال بازگشت به افغانستان. عکس از خبرگزاری فرانسه
تعدادی از مهاجران افغان در حال بازگشت به افغانستان. عکس از خبرگزاری فرانسه

رفته رفته من و خواهرم درس را آغاز و کاری برای خود پیدا کردیم. بعد از این که پدرم بالاخره مواد مخدر را ترک کرد، برای اینکه زندگی بهتری داشته باشیم، به افغانستان بازگشتیم .

بازگشت از ایران به افغانستان و «تنهایی»

من کوچک بودم و تصور می‌کردم افغانستان کشوری زیبا و سرسبز با جاده‌هایی پر از برگ های زرد و پاییزی است، اما وقتی از مرز وارد افغانستان شدیم همه چیز تغییر کرد .بجای برگ ها خاک بود که می‌ریخت و بجای خیابان های زیبا خرابه‌های جنگ همه جا دیده می‌شد. مردم در وضعیت بسیار بدی زندگی می‌کردند.

وقتی به مزار شریف رسیدیم با پولی کمی که پدرم از ایران با خود آورده بود یک مغازه خوراکه فروشی باز کردیم. در روزهای اول آنجا کشور خودم بود و برای اولین بار هیچ کسی نمی‌پرسید چرا اینجا هستی و چرا مدرک اقامت نداری. کسی برای مکتب رفتن هم از من پول نمیخواست.

اما بدختی من زمانی آغاز شد که در مکتب دیگران به من می‌گفتند «ایرانی» و عده‌ای هم به خاطر این که زیبا بودنم مرا آزار می‌دادند. من خیلی وقت‌‌ها هنگام رفتن به مکتب و برگشتن به خانه از همه می‌ترسیدم. بسیار وقت‌ها به خطر همین ترس، نمی‌خواستم مکتب بروم، با اینکه استعداد خوبی داشتم وهمیشه مورد تحسین استاد ها و مدیر مکتب قرار می‌گرفتم.

 وقتی که پدرم دوباره ازدواج کرد و مرا تنها رها کرد، دیگر کاملاً بدبخت شدم. آخرین خواهرم هم ازدواج کرده بود و من که فقط ۱۴ساله بودم، تنهای تنها ماندم و مجبور شدم در کنار درس، بروم و کار بروم.

خانه ابراهیم احمدی در افغانستان. عکس DR
خانه ابراهیم احمدی در افغانستان. عکس DR

ابتدا شروع کردم به رنگ کردن کفش‌های مردم و بعد هم کار های دیگری مانند رنگمالی موتر و تخم مرغ فروشی را را تجربه کردم تا گرسنه نمانم و پول کتاب و کتابچه را داشته باشم.

کمی بعد با یک مرد عکاس آشنا شدم که آدم خوبی بود و در حالیکه کار زیادی نمی‌کردم مقداری پول برایم کمک می‌کرد.

رویای اروپا و رنج‌های مهاجرت

در دکان عکاسی او بود که با کمپیوتر آشنا شدم و تمرین خطاطی، نقاشی و عکاسی را آغاز کردم. روزی در همان دکان در اینترنت خواندم که مهاجران زیر ۱۸ سال وقتی به اروپا می‌آیند می‌توانند زندگی بهتری داشته بشند. می‌گفتند خانواده‌هایی هستند که حاضرند مهاجران زیرسن را بپذیرند و زمینه درس و آموزش را برای آن‌ها فراهم کنند. اینجا بود که تصمیم گرفتم باید هر طور شده خود را به اروپا برسانم.

با پولی که یکی از خواهرانم از ایران برایم فرستاد، ویزای ایران را گرفتم و نزد او و خانواده‌اش به تهران رفتم. در آنجا به زودی با گروهی دیگر از مهاجران با یک قاچاقبر حرف زدیم و با موتربه سوی ترکیه به راه افتادیم. در مرز ایران و ترکیه چندین بار پولیس ایران و ترکیه ما را گرفتند و دوباره به ایران برگرداندند.

در ارومیه، شهر مرزی ایران،هوا خیلی سرد بود و قاچاقبر به ما نه آب می‌داد و نه نان. وقتی بالاخره بعد از بار پنجم توانستیم وارد ترکیه شویم به شهر وان رسیدیم و شب را در یک گاو داری گذراندیم. قاچاقبرها گفته بودند که ما را در بس‌ها به استانبول می‌رسانند ولی مارا در آنجا بدون آب و غذا زندانی کردند و گفتند تا پول‌های تان نرسد آزادتان نمی‌کنیم.

خوشبختانه همان شب برای من پول حواله کردند و ما فردای آن با یک تعداد از مهاجران پاکستانی و ایرانی سوار یک بس شدیم. تعداد ما حدود بیست و هفت یا سی نفر بود و همه ما ایستاده به هم چسپیده بودیم.

تعدادی از مهاجران افغان در یکی از جاده‌های ترکیه. عکس خبرگزاری رویترز
تعدادی از مهاجران افغان در یکی از جاده‌های ترکیه. عکس خبرگزاری رویترز

بعد از چند ساعت ما را در کنار ساحلی پیاده و با زور سوار یک کشتی کوچ ماهیگیری کردند و بعد از رد شدن از یک دریاچه، کنار صخره ای رها کردند و گفتند خود تان با بس به استانبول بروید.

ما در آنجا هیچ موتری نیافتیم و مجبور شدیم پیاده حرکت کنیم و بدون آب و غذا از میان روستاها بگذریم. وقتی به ایستگاه بس رسیدیم، کسانیکه که پول داشتند با تاکسی رفتند ولی من سه روز در خیابان ها خوابیدم و زیر باران و هوای سرد طاقت آوردم تا بار دیگر پول قاچاقبر از ایران برایم برسد.

بعد از سپری کردن یک ماه در خوابگاه‌های کثیف استانبول، قرار شد با قاچاقبر به سالونیکا در یونان برویم.

ما بار اول در یک قایق بادی که ظرفیت ۱۵ نفر را داشت ۳۷ نفر سوار شدیم. بعد از گذشت چهار ساعت، ماشین کشتی خراب شد و کشتی را کم کم آب گرفت. بعد از ۸ ساعت سرگردانی یک قایق پولیس ترکیه ما را نجات داد و به ادیرنه فرستاد تا به استانبول برگردیم.

یک قایق  مهاجران در حال حرکت از منطقه ساحلی ایواچیک در ترکیه به سوی جزیره لیبسوس در یونان،  ٢٨ فبروری ٢٠٢٠. عکس از رویترز
یک قایق مهاجران در حال حرکت از منطقه ساحلی ایواچیک در ترکیه به سوی جزیره لیبسوس در یونان، ٢٨ فبروری ٢٠٢٠. عکس از رویترز

من چند بار دیگر هم تلاش کردم و وقتی بار چهارم هم کشتی بادی ما در دریا پنچر شد، پولیس یونان ما را با لت و کوب به ترکیه برگرداند. در استانبول تصمیم گرفتم با پولی که نزد قاچاقبر داشتم به افغانستان برگردم اما قاچاقبر پولم را پس نداد و مجبور شدم در ماه دسمبر ۲۱۰۹ «گیم» پنجم را بازی کنم. نمی‌دانم خدا دلش برای ما سوخت یا چطور زیرا این بار در دریا، کشتی سازمان ملل دنبال ما آمد و ما را در یونان به کمپ فلاکیو فرستاد.

من فکر می‌کردم رفتار اروپایی‌ها، با پولیس ترکیه و ایران فرق می‌کند اما در واقعیت رفتار یونانی‌ها هم مثل آن‌ها بود.

«در کمپ فیلاکیو مثل زندانی زندگی می‌کردیم و حق بیرون رفتن نداشتیم.»

من و سایر مهاجران زیرسن در فلاکیو روزهای بدی را گذشتاندیم. در آنجا بزرگسالان و خانواده‌ها را چندین ماه نگهمیداشتند و بعد به جاهای دیگر انتقال می‌دادند اما ما مهاجران زیرسن مثل این که زندانی باشیم همانجا ماندیم.

این تصویر را در ماه سپتمبر ۲۰۲۰ یک مهاجر زیرسن از کمپ فیلاکیو به مهاجر نیوز فرستاده است. عکس DR
این تصویر را در ماه سپتمبر ۲۰۲۰ یک مهاجر زیرسن از کمپ فیلاکیو به مهاجر نیوز فرستاده است. عکس DR

در اول می‌گفتند که در جستجوی خانه امن برای ما هستند اما چند وقت بعد داستان قرنطینه شروع شد و به‌ ما می‌گفتند که نمیتوانیم بیرون برویم. در حالی که مردم یونان فقط مدتی کوتاهی در قرنطین بودند.

تعدادی از مهاجران در ماه می به دلیل طولانی بودن روند بررسی دوسیه‌ها تظاهرات کردند.

حال حدود سه هفته می‌شود که ما را از کمپ فلاکیو به آتن انتقال داده‌اند. در مرکزی که ما زندگی می‌کنیم تعداد دیگری از مهاجران زیرسن از کمپ‌ها و جزایر یونان نیز با ما هستند.

مسئولان می‌گویند منتظرند تا یک کشور اروپایی با پذیرفتن ما موافقت کند و بعد ما را به آن کشور بفرستند. اما مشکل من این است که تا سه ماه بعد ۱۸ ساله می‌شوم و نمیدانم آن وقت سرنوشتم چه خواهد شد. من یک مهاجر زیرسن را در فلاکیو می‌شناختم که قبل از ما آمده بود و چندی بعد در همانجا ۱۸ ساله شد. او را در فلاکیو نگهداشتند چون دیگر مانند ما زیرسن نبود. می‌ترسم تا چند ماه دیگر برای من همین مشکل پیش نیاید.» 


*اسم مستعار

 

در همین زمینه