اسدالله رحمان. عکس از مهاجر نیوز
اسدالله رحمان. عکس از مهاجر نیوز

اسدالله رحمان، یک پناهجوی افغان در فرانسه است که مانند هزاران افغان دیگر، جنگ چهل ساله در کشورش، سرنوشت او را برای همیشه دگرگون ساخته است. او در ۱۱ سالگی، به دست نظامیان امریکایی در گوانتامو زندانی شده و بعد از بازگشت به افغانستان، در ۲۸ سالگی راه مهاجرت به اروپا را در پیش گرفته است. سرگذشت دردناک کودکی تباه شده و امیدواری او به آینده را در مهاجر نیوز بخوانید.

اسدالله رحمان، ۳۰ ساله است و در یکی از شهرهای منطقه ول دو لوار در مرکز فرانسه زندگی می‌کند. او چند ماه پیش در فرانسه درخواست پناهندگی داده، تا به گفته خودش در این کشور «زندگی تازه‌ای» را آغاز کند.

اسدالله، به گفته خودش، ۱۱ ساله بود که پایش ناخواسته به جنگی کشانیده شد که او چیزی زیادی از چون چرای آن نه می‌دانست اما حضور نامریی‌اش را در قریه و روستاهای دور افتاده ولایت پکتیا احساس می‌کرد.

«آرزو داشتم مکتب بروم اما مرا به زندان فرستادند»

در یکی از روزهای زمستان ۲۰۰۲، که او حسرت همیشگی رفتن به مکتب را اندکی فراموش کرده و با سایر هم‌بازی هایش در بیرون از خانه بازی می‌کرد ناگهان اتفاق غیرمنتطره‌ای افتاد: «بعد از چاشت بود که دیدم تعدادی تانک و سرباز افغان و امریکایی وارد قریه شدند. من با چند دوستم در بیرون خانه بودیم که چند تن از نزدیکان ما و مرا گرفتند و دست‌های ما را ولچک زدند. من نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده و آن‌ها هم توضیح ندادند که مساله چیست. بعدتر فهمیدم مرا به جرم همکاری با طالبان گرفته‌اند.»

نیروهای امریکایی اسدالله را که به گفته خودش، قدش تا زانوی سربازان هم نمی رسید، به کمپ نظامی امریکا در گردیز انتقال می‌دهند. او مدت دو هفته در این مرکز نظامی زندانی می‌ماند و تحت فشار قرار می‌گیرد تا درباره طالبانی که در قریه اش فعالیت می‌کنند معلومات بدهد: «در یک اتاق کوچک زندانی بودم و به من اجازه نمی‌دادند که بخوابم. دست‌ها و پاهایم را ولچک زده بودند.»

کمی بعدتر، نظامیان امریکایی اسدالله را به زندان بگرام در شمال کابل انتقال می‌دهند. اگرچه به گفته منابع امریکایی، اسدالله، مدت یک ماه در بگرام زندانی بوده اما او می‌گوید به حساب خودش، دستکم سه ماه را در این زندان نظامی امریکایی‌ها در افغانستان سپری کرده است: «در بگرام هم از من می‌پرسیدند که با کدام افراد طالبان همکاری دارم و آن‌ها کجا هستند؟ من از طریق ترجمان به آن‌ها می‌گفتم من یک طفل هستم و قدم به اندازه یک کلاشینکوف هم نیست، چطور می‌توانم با طالبان همکاری کنم؟ اما کسی حرفم را گوش نمی‌کرد.» تا این که روزی به اسداللله اطلاع دادند که او را به گوانتانامو می‌برند.

«در گوانتامو همیشه به فکر پدر و مادرم بودم»

«من بار اول اسم گوانتانامو را در زندان بگرام از امریکایی ها شنیدم. نه می‌دانستم در آن جا چه وضعیتی خواهم داشت اما همین که فهمیدم بیرون از افغانستان است خیلی ناراحت شدم و ترسیدم.»

اسدالله می‌گوید یادش نرفته که روز انتقال به گوانتامو در میدان نظامی بگرام دست ‌و پایش زنجیر پیچ بود و هنگامی که سوار طیاره شدند، نظامیان امریکایی او را با زنجیر به طیاره بستند. او یادش می‌آید که طیاره از بگرام تا گوانتامو توقف نکرد و بعدها که بزرگ تر شد، فهمید که هنگام پرواز به طیاره مواد سوخت انتقال داده‌اند.

«در گوانتانامو من با دو نوجوان دیگر افغان هم اتاقی بودم. آن‌ها هم نه می دانستند به چه جرمی دستگیر شده‌اند.» اسدالله می‌گوید در گوانتانامو متوجه شد که امریکایی‌ها نسبت باو رفتار بهتری داشتند که قابل مقایسه با زندان بگرام و کمپ نظامی گردیز نبود اما دوری از وطن و خانواده، فشار روحی بر او را بیشتر کرده بود: «من نه می‌دانستم گوانتانامو در کجاست اما فکر می‌کردم هیچ وقت از آنجا آزاد نخواهم شد. همیشه پدر و مادرم به یادم می‌‌آمدند. در زندان دو بار به من کمک کردند تا به آن‌ها خط بفرستم.»

بعد از مدتی، تحقیق کنندگان در زندان گوانتامو ناچار می‌پذیرند که این کودکان نارنجی پوش چیزی زیادی برای گفتن به نظامیان امریکایی ندارند اما هنوز هم به این پرسش اسدالله که چه وقت آزاد خواهد شد، پاسخ نه می‌دهند. اسدالله می‌گوید: «از رفتار بعضی از نظامیان و نحقیق کنندگان احساس می‌کردم شاید بترسند از این که کسی بداند که کودکانی مانند من و همراهانم در گوانتانامو زندانی هستیم.»

آرامش رهایی از زندان، نگرانی از آینده موهوم

شاید به همین دلیل است که بالاخره در یکی از ما‌ه‌های سال ۲۰۰۴ به اسدالله خبر می‌دهند که آزاد شده و به افغانستان انتقال داده خواهد شد: «این بهترین خاطره عمرم بود. از من پرسیدند که چه تقاضایی دارم. گفتم فقط این که دیگر به دست‌هایم ولچک نزنید.»

اسدالله می‌گوید که در بازگشت از گوانتانامو، او را به زندان بگرام انتقال می‌دهند و سپس به دست سازمان سره میاشت و نمایندگی کمیساریای عالی سازمان ملل در کابل می‌سپارند.

 او می‌گوید آن روز زمستانی و پر برف را که به همراهی مسئولان سره میاشت دوباره نزد خانواده‌اش برگشت هیچ وقت از یاد نخواهد برد.

بعد از بازگشت به قریه‌اش، با کمک سازمان یونیسف، اسدالله مدت ۶ ماه یک دوره آموزشی خانگی را سپری می‌کند تا بتواند به آموزش تعلیمی روی بیارود اما بعد از پایان این دوره او برای تامین زندگی خود و خانواده‌اش به مزدور کاری می‌پردازد.

در سال ۲۰۰۶ گروه طالبان دوباره مبارزه مسلحانه علیه دولت افغانستان و نیروهای بین المللی را آغاز کرده‌اند. وضعیت در روستای اسدالله نیز رو به وخامت می‌گذارد.

طالبان از اسدالله می‌خواهند که از مصاحبه و گفت وگو با رسانه‌ها دست بردارد زیرا به عقیده آن‌ها این کار جاسوسی شمرده می‌شود. وقتی فشار طالبان افزایش می‌یابد او ناچار پکتیا را به قصد کابل ترک می‌کند؛ جایی تهدید جانی علیه او همچنان ادامه پیدا می‌کند.

اسدالله می‌گوید با وجود تهدیدها، تلاش می‌کند چند سالی در کابل با دستفروشی و بعد با دکانداری زندگی روزانه خود را تامین کند اما افزایش خطرات امنیتی باعث می‌شود که در سال ۲۰۱۹ راه مهاجرت به سوی اروپا را در پیش بگیرد.

«در آب‌های ترکیه با مرگ روبرو شدم»

این بار سفرش به بیرون از افغانستان مخفیانه و قاچاقی انجام می‌شود که به گفته او بسیار طولانی‌تر و خطرناک‌تر از انتقال او به گوانتامو است: «سفرم به فرانسه حدود یک سال طول کشید. با کمک برادرم، حدود ۹ هزار دالر مصرف کردم تا از پاکستان، ایران، ترکیه، یونان، مقدونیه، صربیا، بوسنیا، کرواسیا، اسلوانیا و ایتالیا بگذرم و به اینجا برسم.»

به گفته اسدالله، یک مهاجر نه می‌داند در طول سفر قاچاقی، در کوه، دریا یا جنگل، چه سرنوشتی در انتظار اوست:

«در ترکیه پولیس ما را با پیپ آب ودنده برقی، لت و کوب می‌کرد. در شهر وان، هر روز می‌ترسیدیم پولیس ما را بگیرد و به ایران برگرداند. برای عبور از دریای میان ترکیه و یونان، ۵۲ مهاجر سوار یک کشتی کوچک بادی شدیم. سفر ما تا یونان ۵ ساعت طول کشید و بدترین تجربه زندگی ام بود. من از گوانتامو آزاد شده بودم اما وقتی کشتی ما در دریا با توفان و موج‌های بلند آب بالا و پایین می رفت، فکر می‌کردم شاید آخرین لحظات زندگی‌ام باشد. از میان ۵۲ نفر تنها من و یک دوست ننگرهاری‌ام واسکت نجات نداشتیم و من آب بازی را هم بلد نیستم.»  

اسدالله در مسیر مهاجرتش، چندماهی را در کمپ موریا در جزیره لیسبوس هم گذرانده است. او می‌گوید از بس وضعیت مهاجران در آن‌جا بیش از حد وخیم و غیر انسانی بود تصمیم گرفت به هر قیمتی شده از یونان بیرون برود و خود را به یک کشور دیگر برساند.

«می‌خواهم زندگی جدیدی را آغاز کنم»

در اواخر سال ۲۰۲۰ اسدالله موفق می‌شود در یک ترن، خود را از ایتالیا به شهر کن در جنوب فرانسه برساند و از آن‌جا هم به پاریس بیاید. او مدتی را در خیمه‌های کمپ سن-دونی در شمال پاریس می‌گذراند تا این که به کمک سازمان‌های خیریه، نخست به یک مرکز پذیرایی از مهاجران در پاریس و سپس به مرکز مهاجران در منطقه ول دو لوار انتقال می‌یابد.

اسدالله در دوره انتظار برای بررسی درخواست پناهندگی‌اش، تلاش دارد زبان فرانسوی را بیاموزد. او آرزو دارد بعد از قبولی، درس بخواند و کار پیدا کند تا بتواند خانواده‌اش را نیز به فرانسه بیاورد: «می‌خواهم در اینجا زندگی جدیدی را آغاز کنم.»



       

 

در همین زمینه