محبوب الله با یکی از دوستانش در پاریس. عکس از مهاجر نیوز.
محبوب الله با یکی از دوستانش در پاریس. عکس از مهاجر نیوز.

لا شاپل و انبوه جوانان مهاجر که در پارکی کوچک گرد آمده‌اند و هر یک به زبانی با کسی حرف می‌زند. در این میان، محبو‌ب‌الله، مهاجر جوان افغان، تنها است. لحظاتی طول می‌کشد تا مهاجر افغان دیگری به وی بپیوندد و چهره‌ غمگین طارق‌الله اندکی شاد شود. دنبال محبو‌ب‌الله می‌روم و او با خرسندی مرا پذیرا می‌شود.

«نام من محبوب‌الله* است. از جنوب افغانستان هستم. بیست و پنج ساله. سال ۲۰۱۶ افغانستان را ترک کردم و پس از گذراندن یک سال در راه به فرانسه رسیدم. راه دراز و سختی بود. فکر کنید: از نیمروز تا بلوچستان و تهران و وان و استانبول و صربستان و کرواسیا و سلوانیا و ایتالیا و فرانسه. سفرم را با مامایم آغاز کردم. رفتیم نیمروز و قاچاقبر ما را به ایران رساند. در ایران در خانه‌ای پنهان بودیم و شبانه به سوی ترکیه حرکت کردیم. مشکل بود اما در مقایسه با چیزهایی که بعدتر دیدم آن مشکل بیخی از یادم رفت.»

محبوب‌الله سکوت می‌کند. می‌گوید نمی‌تواند زیاد گپ بزند. دلیلش را می‌پرسم. به سرفه می‌افتد.

«مریض هستم. وقتی زیاد گپ بزنم، سرفه می‌کنم. سینه‌ام ضربه دیده، بینی‌ام هم. در صربستان زیر خیمه‌ خوابیده‌ام و وضع صحی‌ام بد شده. از صربستان که به بلغارستان رفتم، وضع بدتر شد. اول در جایی بودم به نام پارک افغان. مثل یک کمپ باز بود. یک روز یک عسکر بلغاری از من پول خواست. گفتم من هیچ چیز ندارم. عصبانی شد و مرا زد.»

این‌جا محبوب‌الله بینی و سینه‌اش را نشان می‌دهد. می‌گوید عسکر با لگد به سر و سینه‌اش زد و او افتاد.

«از همان زمان تا حالا سرفه می‌کنم و سینه‌ام درد می‌کند. فردایش به یک طریقی از پارک افغان خارج شدم و با یک راننده که قاچاقبر بود گپ زدم تا مرا از بلغارستان بیرون کند. راننده مرا به خانه‌ای برد و در آن‌جا زندانی‌ام کرد. گفت یا باید بیست هزار دالر بدهم یا مرا همان‌جا نگاه می‌دارد. من گفتم که هیچ چیز ندارم و همان‌جا می‌مانم. یک نیمه‌شب که قاچاقبر خواب بود از یک در کوچک خود را به بیرون رساندم و گریختم. بدون هیچ چیز. نه کفش داشتم و نه لباس درست. همه چیزم را گرفته بود. در صوفیه خود را به یک مسجد رساندم. آن‌جا مهاجران دیگر را دیدم. عده‌ای از آن‌ها کفش و لباس داشتند و به من دادند. بعد رفتم پیش پلیس صوفیه و گفتم مهاجرم و با این مشکلات سردچار شده‌ام. پلیس مرا به یک کمپ برد و من پنج ماه در آن کمپ ماندم.»

پنج ماه در کمپ بدون هیچ امیدی برای آینده. این پنج ماه روان محبوب‌الله را بیش از همیشه رنجور ساخته است.

سفری تنها به سوی کشور مقصد

«پس از ماه پنجم طاقتم طاق شد. دیگر نمی‌توانستم صبر کنم. خود را از کمپ بیرون کشیدم و پرسان‌وجویان راه افتادم طرف کرواسی. فکر می‌کردم حالا آزادم و دیگر چندان مشکلی ندارم. اما اشتباه کرده بودم. تنها راهی که وجود داشت راه جنگل بود. من با چند نفر به راه افتادیم و با خوراک و پوشاک اندکی که داشتیم، هفت شبانه‌روز در جنگل راه رفتیم. یکی از ما خوشبختانه راه را بلد بود و در جنگل گم نشدیم. رسیدیم به کرواسی. آن‌جا خیمه‌ای یافتیم و سپس، همین که کمی نفس‌مان تازه شد، دوباره به راه افتادیم سوی سلوانیا. راه دراز و مشکل دیگری که باز از طریق جنگل می‌گذشت و پنج شبانه‌روز را در بر می‌گرفت. از سلوانیا تا ایتالیا ساده‌تر آمدم. اول در یک شهر مرزی ماندم، بعد رفتم میلان و آخرش هم تکت نیس را گرفتم. از نیس آمدم پاریس.»

گریز از مرگ

اما تمامی این‌ دردسرها سرآغازی دارند. محبوب‌الله بیش از هر چیزی از حرف زدن درباره آن سرغاز بدش می‌آید. وقتی درباره جنجال‌هایش در افغانستان می‌پرسم، اول دلش نمی‌خواهد جواب بدهد. به سکوت فرو می‌رود و بعد، پس از آهی کوتاه، به نقطه‌ای خیره می‌شود.

«در کنر وضعیت ما بسیار بد بود. ما در قشلاق کوچک زندگی می‌کردیم که از میان آن یک رودخانه می‌گذشت. این طرف رودخانه که ما زندگی می‌کردیم بیرق سفید طالبان بود و آن طرف کمپ امریکایی‌ها. هر روز، بدون استثنا، جنگ بود میان طالبان و امریکایی‌ها. در این بین مردم بی‌گناه قربانی می‌شدند. یک برادر خود من کشته شد. چندین بچه ماما و کاکایم را از دست دادم. دیگر نمی‌شد تحمل کنم. جنگ زندگی مرا ویران کرد، تمام آرزوهایم را. مامایم گفت برویم، و من با او به راه افتادم. وضعیت در آن منطقه همیشه بد بود. من نتوانستم هیچ وقت مکتب بخوانم، با این‌که بسیار علاقه داشتم. تنها کارم دهقانی بود. در نتیجه، نه می‌توانم بخوانم نه می‌توانم بنویسم.»

فرانسه، سرزمین رؤیاها

خلاف بسیاری از مهاجران که بدون مقصد مشخص به سوی اروپا حرکت می‌کنند، محبوب‌الله از همان آغاز به قصد رسیدن به فرانسه کشورش را ترک گفت.

«مامایم می‌گفت فرانسه بهترین کشور اروپایی است. من هم از همان زمان عاشق فرانسه بودم. وقتی این‌جا رسیدم، متوجه شدم که چقدر این مردم مهربان هستند. پلیس فرانسه هم مهربان است. من هرگز ندیدم پلیسی فرانسوی مرا متوقف کند و با من رفتار بد داشته باشد. در دیگر کشورهایی که از آن‌ها گذشتم، همیشه پلیس با من رفتار خشن داشت. سه ماه در «پورت دو لا شاپل» در خیمه ماندم و مدتی در «ژورس». بعد مرا به این هوتل آوردند. حالا دوبلینی هستم. فردا باید دفتر پلیس بروم و ببینم می‌توانم سند ماندن در فرانسه را به دست بیاورم یا نه. اما امیدوار هستم که این کار بشود. من از برگشتن به بلغارستان بسیار ترس دارم. تمام تلاشم این است که مثل فرانسوی‌ها باشم.»

محبوب‌الله حالا در هتلی در کنار کلیسای سن ــ برنارد زندگی می‌کند. در اتاقی مشترک با هشت مهاجر دیگر. اما هنوز تشویش دارد چون قرار است سه روز بعد همه از آن اتاق بیرون شوند. فعال اجتماعی «فرانسه سرزمین پناهندگی» به او گفته است که اگر نشان انگشتش پاک شده باشد، وی را در کده (Cada) جای خواهند داد. اما تا هنوز هیچ چیزی مشخص نیست. با این حال، طارق‌الله به کورسی می‌رود که از طرف انجمن امائوس (Association Emaus) به راه انداخته شده و در آن‌جا به آموختن مسائل ابتدایی زبان فرانسوی می‌پردازد. وی تا حالا به دو سه پزشک فرانسوی نیز مراجعه کرده و برای مداوای بیماری‌اش دارو می‌خورد.

* نام مستعار 


 

در همین زمینه