امین و دوست دختر آلمانی اش/عکس: خصوصی
امین و دوست دختر آلمانی اش/عکس: خصوصی

امین، جوان الجزایری پس از گذشت حدود یک سال از اقامتش در آلمان، با یک زن جوان آشنا شد و به او دل باخت. او دو سال پس از آغاز این پیوند، به الجزایر اخراج شد. از آن زمان به بعد، هر دو طرف تلاش کرده اند که از این فراق رهایی یابند، اما موفق نشده اند. قصه زندگی امین را از زبان خودش مطالعه کنید:

«نام من امین است، ۲۹ سال دارم و از الجزایر هستم. در ماه فبروری سال ۲۰۱۵ الجزایر را ترک کردم و از طریق اسپانیا به آلمان سفر نمودم. من در آن زمان ویزای شینگن داشتم که به مدت یک ماه اعتبار داشت. به خاطر این ویزا اجازه گشت و گذار در اروپا را داشتم و [...] اصلا نگران نبودم. پس از مدتی، به دورتموند (در غرب آلمان) رسیدم و آن جا کسی را نمی‌شناختم. در ایستگاه قطار با یک پسر تونسی روبرو شدم که مسیر اداره مهاجرت را به من نشان داد. در روزهایی که برای دریافت پاسخ به تقاضای پناهندگی ام انتظار می‌کشیدم، همراه با چند پناهجوی دیگر در یک اپارتمان زندگی می‌کردم. در هر اتاق دو تن زندگی می‌کردند و در برخی موارد چهار تا شش نفر در آن جا به سر می‌بردند.

ما در طول روز کاری به غیر از مراجعه به ادارات مختلف آلمانی و دنبال نمودن مسائل مربوط به تقاضای پناهندگی مان مصروفیتی نداشتیم، یا این که انتظار نامه های اداره فدرال مهاجرت را می کشیدیم.»

آشنایی با یک زن آلمانی 

«پس از گذشت بیش از یک سال از رسیدن من به آلمان در ماه جون سال ۲۰۱۶ با یک زن آلمانی آشنا شدم. من همراه با دوستم برای نوشیدن قهوه به یک نانوایی رفته بودم و این زن جوان آن جا به کار مشغول بود. موهای طلایی و چشمان آبی اش مرا جذب کرده بود. ما اندکی باهم گپ زدیم و شماره تیلفون یک دیگر را گرفتیم. ما به تدریج به هم عشق ورزیدیم. متاسفانه این روزهای زیبا به سرعت پایان یافتند.  سه ماه پس از نخستین دیدارمان با یک دیگر، تقاضای پناهندگی من رد شد.

ما از این نگران بودیم که پولیس در جستجوی من باشد و مبادا من را به کشورم بازگردانند. از همین هراس، این دختر آلمانی برای من گفت که می‌توانم به خانه او نقل مکان کنم. من هیچ وقت با او از خانه بیرون نمی‌شدم، چون می‌ترسید که پولیس مرا متوقف کند. روزها را در انتظار بازگشت او و نامه های وکیلم می‌گذراندم.»

«درب را که باز کردم چهار مامور پولیس در انتظارم نشسته بودند»

«ماه ها سپری شد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. ما می‌خواستیم با هم ازدواج کنیم. نه فقط به خاطر وضعیت من. من این زن را واقعا دوست داشتم و نمی‌خواستیم از هم دیگر جدا شویم.

«در ماه دسمبر سال ۲۰۱۷ نامه ای از وکیلم را دریافت کردم. در آن نامه نوشته بود که باید در ماه بعد به اداره فدرال مهاجرت مراجعه کنم. من و نامزدم احساس کردیم که شاید باری از دوش مان برداشته شده است. فکر کردیم که بالاخره می‌توانیم با خوبی و خوشی در کنار یک دیگر زندگی کنیم و این فرصت به ما داده می‌شود.»

اما این دیدار برخلاف آنچه واقع شد که من انتظار داشتم. همین که درب را باز کردم، چهار مامور پولیس را دیدم که انتظارم را می کشیدند. فورا فهمیدم که می‌خواهند مرا اخراج کنند.

نامه ای به دست من دادند که در آن نوشته شده بود، باید خاک آلمان را ترک کنم و بعد مرا به یک بازداشتگاه در بورن (شمال آلمان) انتقال دادند.

آن جا مثل زندان بود. در اتاق تان به حال خود گذاشته می‌شوید و فقط اجازه دارید بین ساعات ۲ تا ۹ بعد از ظهر آن جا را ترک کنید. برای من خیلی سخت بود که به زندگی در چنین مکان کوچکی عادت کنم. چون دچار بیماری تنگناهراسی «کلاوستروفوبیا» هستم.»

«محبوس شده مانند یک فرد خلافکار»

«در طول روز هیچ کاری برای انجام دادن وجود نداشت و این وضعیت هفته های متمادی ادامه پیدا کرد. من را مانند یک فرد خلافکار محبوس کرده بودند. اما من کار خلافی انجام نداده ام. حتی یک تخم مرغ را هم دزدی نکرده ام. مشکل من فقط این بود که اسناد  لازم را نداشتم.

یک روز صبح در ماه می سال ۲۰۱۸، ماموران پولیس به سلول من آمدند. آن ها دستان و پاهایم را با کابل‌های پلاستیکی بستند و بعد مرا به سوی میدان هوایی بردند. من نمی‌توانستم راه بروم و به جای قدم برداشتن می‌پریدم. (در برابر پولیس) مقاومت نکردم. چون می دانستم فایده ای ندارد. وقتی که سوار هواپیما شدم، پنج مامور پولیس الجزایر انتظار مرا می‌کشیدند.

وقتی که به الجزیره (پایتخت الجزایر) رسیدیم، یک روز را در اداره پولیس گذراندم. آن ها پیش از این که من را تسلیم والدین ام نمایند، از من بازجویی کردند.

من و دوست دخترم از این که نمی‌توانیم یک دیگر را ببینیم، بسیار غمگین هستیم. ما هر روز با یک دیگر تیلفونی صحبت می‌کنیم. تابستان سال گذشته یک هفته در تونس با هم بودیم. اما جدا زندگی کردن از یک دیگر کار آسانی نیست. من نا امید و دلسرد شده ام. امیدوارم که روزی بتوانیم در کنار یک دیگر زندگی کنیم. اما اجازه ندارم تا پایان سال روان میلادی پا بر خاک اروپا بگذارم. به این ترتیب وضعیت ما بسیار پیچیده است. من روزها را برای دوباره دیدن او می‌شمارم.»

این مقاله را اما والیس از فرانسوی به انگلیسی ترجمه کرده است.