سلما در انتظار دریافت پاسخ به تقاضای پناهندگی اش است/عکس: InfoMigrants./M. MacGregor
سلما در انتظار دریافت پاسخ به تقاضای پناهندگی اش است/عکس: InfoMigrants./M. MacGregor

بیش از یک سال از زمانی که سلما و شوهرش از ایران فرار کردند، می گذرد. آن ها پس از این که قاچاقبران مجبورشان کردند در مرز یونان از یکدیگر جدا شوند، بالاخره توانستند به آلمان بیایند، اما در دو شهر مختلف اسکان داده شده اند. حالا اعضای این خانواده جدا افتاده بسیار امیدوار هستند که بتوانند به یکدیگر ملحق شوند. قصه سلما را در اینجا بخوانید:

مالا، دخترنوجوان سلما می گوید: «آرزوی مادر من این است که در کنار پدرم باشد. ما درایران همه کارها را بایکدیگر انجام می دادیم، اما این جا دیگر پدر نداریم. ما آرزو داریم که بتوانیم چهار نفری بر سر یک میز بنشینیم، باهم باشیم و با یکدیگر صحبت کنیم». 

رفتار مالا که ۱۴ سال بیشتر ندارد، حکایت از اعتماد به نفس، هوشمندی و بلوغ او دارد. گویا او می خواهد نشان دهد که اگر فرصت های کافی در اختیارش گذاشته شود، می تواند به اهداف بزرگی دست یابد. مالا برای مادرش که انگلیسی نمی تواند صحبت کند، نقش ترجمان را بازی می کند. در لحظاتی که این دو نفر صحبت می کنند، نلسون، برادر دو ساله مالا با قدم های لرزان به اتاق رفت و آمد می کند. 

در این اتاق که دو کودک به همراه مادرشان زندگی می کنند، سه تخت فلزی قرار دارد که در کنار یکدیگر قرار داده شده اند. یک میز کوچک، سه صندلی و یک قفسه نیز از جمله وسایل این اتاق است.
چند زن و کودک ایرانی دیگر نیز دراین ساختمان رنگ و رورفته زندگی می کنند. این جا آدم احساس نمی کند که در خانه است، بلکه بیشتر جایی است برای خوابیدن و شست و شوی.  


 سه تخت فلزی در این اتاق که در «مرکز انکر» بامبرگ قرار دارد، در کنار یکدیگر قرار داده شده است. ۱۰ دسمبر سال ۲۰۱۹/عکس: InfoMigrants/MacGregor


بر روی تخت، یک دفتر یادداشت باز است که بر روی آن تمرین هایی برای یادگیری زبان آلمانی نوشته شده است. این دفتر یادداشت سلما است که سعی می کند آلمانی یاد بگیرد. چون این جا امکانات مراقبت از کودکان از وجود ندارد. اما مالا در کلاس های آموزش زبان آلمانی شرکت می کند. 

سلما، مالا و نلسون از ایران به این جا آمده اند و سه ماه از مدت اقامت آن ها به آلمان می گذرد. پناهجویان ایرانی بزرگترین گروه را دراین «مرکز انکر» تشکیل می دهند که یک مرکز نگهداری و رسیدگی به تقاضاهای پناهندگی در بامبرگ، جنوب آلمان است. 

بیش از یک سال از زمانی که آن ها به همراه شوهر سلما، پدر اندر مالا از ایران فرار کردند، می گذرد. وقتی که  همسر پیشین او باخبر شد که شوهر سابق اش صاحب فرزند جدیدی می شود، خانواده اش تهدید کردند که همسر حامله اش را به قتل می رسانند.  

آن ها چاره ای به غیر از ترک پنهانی کشور نداشتند. مالا می گوید، اگر ما برای ترک ایران، خواهان صدور پاسپورت می شدیم، ما را تعقیب می کردند، «ما به این خاطر ... فقط پای پیاده می رفتیم». این خانواده پای پیاده به مرز بین ترکیه و یونان رسید. 

زمانی که فقط رودخانه ایوروس بین آن ها و اروپا قرار داشت، قاچاقبران بی وجدان با نیرنگ آن ها را از هم جدا کردند.  مالا با یادآوری آن لحظات گفت: «... آن ها (قاچاقبران) گفتند که مردان باید سوار یک قایق و زنان سوار یک قایق دیگر شوند. ما به این ترتیب حرکت کردیم و وقتی که رسیدیم، به مادرم گفتم که پدرم را نمی توانم ببینم». 

 پولیس ترکیه و گزمه خدمات عاجل در رودخانه ماریتسا (ایوروس) که مرز طبیعی بین ترکیه و یونان را تشکیل می دهد. ۱۳ فبروری سال ۲۰۱۸/عکس:  picture alliance/E. Yildiz


این دختر نوجوان ادامه داد: «البانیایی ها (قاچاقبران) به مادرم گفتند که ما پس از گذشت دو روز به پدرم ملحق شده و می توانیم روانه آلمان شویم. اما این اتفاق رخ نداد. ما یک سال در یونان ماندیم، در حالی که پدرم به آلمان رسیده بود و می دانید چی شده بود؟ قاچاقبران به پدرم گفته بودند که ما (مادرم، برادرم و من) به آلمان رسیده ایم. او تمام پول ما را به البانیایی ها داده بود، ۲۲ هزار یورو به اضافه ۸ هزار یورو از ترکیه تا یونان که مجموعا می شود ۳۰ هزار یورو. آن ها فهمیده بودند که پدرم تمام مبلغ پول را به همراه دارد و (به این خاطر می خواستند) که پدرم سوار یک قایق جداگانه بشود. قاچاقبران می خواستند تمام پول را از پدرم را بگیرند». 

مالا در ادامه گفت: «ما نمی دانستیم چه کار کنیم و حتی یک سِنت هم به همراه نداشتیم. خیلی بد بود. در یک پارک کوچک که در مقابل یک کلیسا قرار داشت، می خوابیدیم، ... بعد یک مرد ایرانی آمد و گفت که می توانیم به کمپ مالاکاسا برویم و شاید آن ها ما را بپذیرند.... به حرف او گوش کردیم. اما آن ها نمی خواستند ما را بپذیرند. ما به آن ها گفتیم که جایی را برای ماندن نداریم تا این که ... آن ها به ما اجازه دادند به همراه یک خانواده دیگر در یک کانتنیر زندگی کنیم. هر خانواده آن جا یک اتاق جداگانه در اختیار داشت. در یونان با دشواری های زیادی روبرو بودیم...

 مادرم تلاش داشت با کمک قاچاقبران به این جا بیاید و می خواست اول مرا، سپس خودش و برادرم را به آلمان برساند. اما خدا ما را دوست داشت، چون هیچ پولی در اختیار نداشتیم. ما رفتیم و از آن ها (مقام های مسئول) با التماس خواستیم که به ما برای رفتن به آلمان و ملحق شدن به پدرم کمک کنند. بعد ... حکومت آلمان ما را پذیرفت و ما به این جا آمدیم. آن ها (مقام های مسئول) ما را به این جا آوردند».  

در اوائل فصل خزان، مالا، برادر و مادرش به شهر ایرفورت در آلمان رسیدند و مشخصات آن ها در آنجا ثبت شد. مالا می گوید که در آنجا سنش را کمتر از۱۸ سال تشخیص داده و به «مرکز انکر» در دوناو وورت فرستادند که فقط ۵۰ کیلومتر از شهر اگسبورگ، محل زندگی پدرش فاصله داشت. اما به دلایل نامشخص، مالا، مادر و برادرش به بامبرگ انتقال داده شدند که چهار بار دورتر است و سفر به آن جا با قطار دو ساعت به طول می انجامد. 

کودکان در «مرکز انکر» بامبرگ بازی می کنند. ۱۰ دسمبر سال ۲۰۱۹/عکس: InfoMigrants/M. MacGregor


مالا می گوید: «ما این جا را خیلی دوست داریم، اما مشکل این است که باهم نیستیم ... این خیلی بد است. پدر من ۵۳ سال سن دارد و خدا به او یک نوزاد کوچک داد. پدرم از زمانی که نلسون پنج ماه دارد، نتوانسته او را در آغوش بگیرد. او ندید که نلسون چگونه راه رفتن را آغاز کرد. به این خاطر من فکر می کنم، قانونی که باعث می شود ما باهم نباشیم، قانون خوبی نیست. ما می توانیم برای ملاقات با او سفر کنیم. اما جایی را برای ماندن نداریم. آن ها به ما اجازه نمی دهند که برویم و در خانه پدرم بمانیم. او روزهای یکشنبه به این جا می آید. مادرم هر روز صبح یکشنبه بیدار می شود و آن ها ساعت ۸ صبح، باهم در انسباخ به کلیسا می روند. پدرم برای دیدن برادرم فقط یک ساعت وقت دارد. او روزهای یکشنبه  از ساعت هفت صبح تا ۱۲ شب در راه است».  
 
سه ماه از آن زمان می گذرد و هیچ تغییری در اوضاع ایجاد نشده است. در این میان، تقاضای پناهندگی شوهر سلما رد شده است. اما به نظر می آید که سلما فکر می کند شانس خوبی برای دریافت پاسخ مثبت دارد. او با کمک مالا که سخنانش را ترجمه می کند، می گوید که زنان در ایران دوران دشواری را می گذارنند و از حقوق اندکی دراین کشور برخوردار هستند. سلما می گوید که شوهر نخست او فرد خشنی بوده و جای زخمی را نشان می دهد که بر روی دستش قرار دارد. پدر مالا نیز با او بدرفتاری می کرد. 

سلما و مالا هنوز هم امیدوار هستند. آن ها می گویند: ... ما چیز دیگری از آلمان نمی خواهیم. ما فقط می خواهیم این جا بمانیم، کار کنیم، تحصیل کنیم و زندگی خوبی در این جا داشته باشیم، اگر آن ها ما را بگذارند».