حفیظ‌الله. عکس از کلیر دبویزر

حفیظ الله می‌ترسد به زادگاهش در ولایت کنر بازگردد/ عکس از کلیر دبویزر

ترس از طالبان ۴/۴

افغان‌های اخراج شده از اروپا و آرزوهای بربادرفته

حفیظ الله، شکیب، ولی، ضمیر، عزیز گل و... بعد از چندین سال تلاش برای پناهندگی از اروپا اخراج و به کابل برگردانده شدند. چه بر سر آنان خواهد آمد؟

کلیر دبویزر
توسط نشر شده به : 07/02/2018 آخرین تغییرات : 15/02/2018
در سال ٢٠١٦، مهاجرین افغان دومین گروه پناهجویان در اروپا را بعد از پناهجویان سوری تشکیل می‌دادند. در ماه اکتبر همین سال، اتحادیه اروپا و افغانستان توافقی را به امضا رساندند تا برگرداندن افغان های پناهجویی را که درخواست پناهندگی شان رد شده است به افغانستان ساده‌تر بسازند. از آن هنگام چندین کشور اروپایی در بدل کمک های مالی به دولت افغانستان، اخراج و برگرداندن افغان‌ها به کشورشان را آغاز کرده و یا دوباره از سر گرفته اند.
حفیظ الله می‌ترسد به زادگاهش در ولایت کنر بازگردد.
گروگان سابق طالبان، حفیظالله، حالا درترس زندگی می‌کند
حفیظ الله می‌ترسد به زادگاهش در ولایت کنر بازگردد.

حفیظ‌الله چهره‌ کودکانه مرد جوانی را دارد که به تازگی دوره نوجوانی را پشت سر گذاشته و نگاهش گم شده است. سه ماه می‌شود که او از ناروی اخراج شده اما تا هنوز نتوانسته نزد خانواده‌اش برگردد. «خواهرم و مادرم نمی‌دانند که مرا از ناروی اخراج کرده‌اند. آن‌ها تیلفون ندارند. وقتی من رفتم اروپا آن‌ها در کنر بودند، اما امروز نمیدانم کجا هستند.» او به شدت تلاش کرد آن‌ها را بعد از بازگشت دوباره پیدا کند اما بخشی از کنر، ولایت زادگاه او در شمال شرق افغانستان، از سوی گروه طالبان اداره می‌شود. او می‌گوید: «من یکبار خواستم آن‌جا بروم اما طالبان موتر را متوقف کردند و ما را گروگان گرفتند. ما سه نفر بودیم و آن‌ها ما را در جایی مثل یک تونل در کوه بردند.» درد و رنج گروگان‌ها چندین روز طول کشید: «آن‌ها غذای کافی به ما نمی‌دادند و می‌پرسیدند چرا ریش نداریم. دایم تکرار می‌کردند که همراه آنان در جنگ شرکت کنیم.»

بالاخره سربازان ارتش افغانستان باعث شدند آن‌ها نجات یابند. حفیظ‌الله و دو گروگان دیگر هنگام حمله سربازان افغان به طالبان از فرصت استفاده و فرار کردند.

از آن هنگام حفیظ‌الله دیگر جرئت نکرده به کنر بازگردد. او در یکی از روستاهای اطراف جلال‌آباد، مرکز ولایت ننگرهار، زندگی می‌کند که از مرز پاکستان فاصله چندانی ندارد. راه‌های رسیدن به این منطقه خطرناک است و احتمال بسیار وجود دارد که آدم را گروگان بگیرند. او حاضر شد به مرکز جلال‌آباد که گفته می‌شود امن‌تر است بیاید و سرگذشتش را قصه کند. می‌گوید برای این‌که زندگی‌اش در خطر بود، افغانستان را ترک کرده بود. مدت زیادی می‌شود که طالبان دنبال خانواده او هستند: «پدرم قوماندان پلیس بود و برای دولت کار می‌کرد. طالبان چندین بار او را تهدید کردند و می‌گفتند که اگر ولایت کنر را ترک نکنیم خانه ما را آتش خواهند زد. اما پدرم نه می‌خواست کنر را ترک کند نه وظیفه‌اش را رها کند و نه هم استعفا بدهد. آخرش هم او را با انفجار یک مین کشتند.»

اما درد و رنج خانواده همین‌جا به پایان نمی رسد: «طالبان می‌خواستند من و برادرم را مجبور کنند با آن‌ها همکاری کنیم. وعده کردند به ما پول بدهند.» هر دو برادر در برابر این درخواست مقاومت کردند تا این‌که برادر بزرگتر توسط طالبان ربوده شد. تا امروز حتی خانواده‌اش اطلاعی از او ندارد. حفیظ‌الله می‌گوید: « مردم می‌گویند که او را کشته‌اند اما ما چیزی در این باره نمی‌دانیم.» این‌جا بود که مادر حفیظ‌الله، نگران از این‌که او هم به سرنوشت مشابهی دچار شود، حفیظ‌الله را مجبور می‌کند کشور را ترک کند. یکی از همسایه‌های حفیظ‌الله را به یک قاچاقبر در جلال‌آباد معرفی می‌کند. خانواده زمین‌هایش را می‌فروشد تا ٩ هزار یورو پول مسافرت او را بپردازد...

 

 

حفیظ‌الله، که معتقد است در آن زمان ١٥ یا ١٦ ساله بوده است، سفر بزرگ خود را از کابل آغاز و فاصله ٩٥٠ کیلومتری تا نیمروز در مرزهای ایران را با بس پشت‌ سر می‌گذارد: «چندین روز را بدون غذا و با مقدار کمی آب سفر کردیم. گاهی با موتر و گاهی هم پیاده...» نزدیک به پنجاه نفر که برخی از آن‌ها نوجوانان هستند با حفیظ‌الله همسفر اند. آن‌ها به پیشروی خود ادامه می‌دهند تا آن‌که با کسانی روبه‌رو می‌شوند که از آن‌ها بیشترین هراس را داشتند: « پلیس ایران به سوی ما فیر کرد و ما به سوی کوه‌ها دویدیم. من افتادم و پایم شکست.» چند تن از همراهان به حفیظ‌الله کمک می‌کنند و او به مسافرت خود ادامه می‌دهد.

عاقبت حفیظ‌الله به ترکیه و سپس به اروپای شرقی می‌رسد. او برای عبور از بلغاریا، صربستان و مجارستان در یک لاری ( کامیون) پنهان می‌شود: «در مجارستان با کمی مشکل روبه‌رو شدیم زیرا پلیس ما را دستگیر کرد اما به زودی آزاد شدیم و به سفر ادامه دادیم.» او بعدتر از اتریش و آلمان عبور می‌کند و سفر خود به سوی شمال اروپا را ادامه می‌دهد تا به دنمارک، سویدن و بالاخره به ناروی برسد و در این کشور درخواست پناهندگی بدهد. حفیظ‌الله توضیح می‌دهد که در افغانستان با تهدید روبه‌رو بوده اما دوسیه‌اش رد می‌شود. ناروی درصدی نبستاً پایینی از افغان‌ها، یعنی حدود ٢٨ درصد آن‌ها، را به عنوان پناهنده پذیرفته است (برخلاف فرانسه که درصدی قبولی افغان‌ها در آن در سال ٢٠١٦ به ٨٠ درصد  می‌رسید) زیرا برای این کشور افغانستان کشوری «امن» محسوب می‌شود. از سوی دیگر، مسئولان پناهجویی در ناروی فکر نمی‌کنند که حفیظ‌الله یک نوجوان زیر‌ سن باشد. در نتیجه او را وادار می‌کنند آزمایش استخوان را از سر بگذراند تا سن اصلی‌اش را معلوم کنند. آزمایش استخوان در اروپا هنگامی به کار می‌رود که مسئولان شک کنند یک نوجوان زیر‌ سن درباره تاریخ اصلی تولدش دروغ می‌گوید. درست بودن نتایج این آزمایش اما همواره با انتقادهای جدی مواجه بوده است. «بعد از آزمایش آن‌ها به من گفتند که هفده ساله هستم و نه شانزده ساله و افزودند که وقتی هجده ساله شدم مرا به افغانستان پس خواهند فرستاد.»

برای فرار از این وضعیت، حفیظ‌الله در ماه فبروری ٢٠١٧ به فرانسه می‌رود.

بعد از این‌که در پاریس پنج شب را زیر یک پل می‌گذراند، مسئولان کمپ/اردوگاه «پورت دو لا شاپل» دوسیه او را به عهده می‌گیرند و حفیظ‌الله به مرکز پذیرایی و راهنمایی «ماروژول» در «لوزر» فرستاده می‌شود. اوایل بهار، او با ساکنان شهر و از جمله چندین تن از اعضای سازمان «آموزش بدون مرز» ESF آشنا می‌شود. این‌جاست که می‌فهمد دوسیه او به پیمان «دوبلین» گره خورده است: بر اساس این پیمان، پناهجویان در اتحادیه اروپا باید به اولین کشور اروپایی‌ای برگردانده شوند که از طریق مرزهای آن وارد اتحادیه شده‌اند. به همین دلیل است که حفیظ الله مجبور می‌شود هر روز به قوماندانی پلیس «ماروژول» حاضری بدهد و در یکی از همان روزها پلیس دستگیرش می‌کند.  روز  ١٠ می او را از فرانسه با هواپیما به ناروی بر می‌گردانند و روز ٣ جون هم از ناروی اخراج و به کابل بازگردانده می‌شود؛ درست هنگامی که چند روز پیشتر، کابل هدف یکی از خونین‌ترین حملات انفجاری قرار گرفته است.

 

حفیظ الله می‌گوید از هنگامی که به کابل برگردانده شده، زندگی او با ترس آمیخته است. معمولاً گوشه‌گیری می‌کند و تقریباً هیچگاه در  مورد دو سالی که در خارج از کشور سپری کرده حرفی نمی‌زند: «نمی‌خواهم طالبان و داعشی‌ها بدانند که به اروپا رفته بودم، زیرا اگر آن‌ها این را بدانند و مرا دوباره گیر کنند از من خواهند پرسید که چرا به یک کشور کافر رفته بودی. حالا تو کافر شدی و جزایت مرگ است. او که چهار‌زانو روی زمین نشسته به آهستگی می‌گوید: «نمی‌خواستم به افغانستان برگردم. فکر می‌کردم در اروپا می‌مانم، درس می‌خوانم و زندگی خود را می‌سازم...» گروهی در فرانسه و ناروی گرد هم آمده‌اند تا برای حمایت از او ماهانه چند صد یورو به او بفرستند. اما چندین ماه بعد از اخراجش از اروپا، سرنوشت حفیظ‌الله همچنان معلق مانده است. او حاضر نیست بپذیرد که برگشتش به افغانستان قطعی شده و نمی‌تواند برای آینده باز هم برنامه‌ای داشته باشد.  

 

 یادآوری: با کمک یک تن از دوستانش از ولایت کنر، حفیظ‌الله موفق شد چند هفته بعدتر با مادر و خواهرش تماس برقرار کند. آن‌ها در جلال‌آباد با حفیظ‌الله یک‌جا شدند و اکنون هرسه نفر در وضعیت بسیار بدی زندگی می‌کنند. با وجود بازیافتن خانواده‌اش، حفیظ‌الله باز هم نمی‌تواند تصور کند که در افغانستان زندگی خواهد کرد و به همین دلیل همیشه از دوستانش در اروپا می‌خواهد تا او را برای مهاجرتی تازه کمک کنند.


بخش های قبلی را ببینید :
صفحه نخست/دیدگاه
صاحب امتیاز